مجله اینترنتی کهلیک مجله ای برای تمامی سلیقه ها (سبک زندگی، سرگرمی، سلامتی، آشپزی، گردشگری، علمی، آموزشی و ...)

مطابقت با روایات با وحی و عقل و فطرت

۱۳۹۵/۰۴/۳۱ 364 بازدید
مطابقت با روایات  با وحی و عقل و فطرت
کد مطلب : 310294


مطابقت روايات حقيقي با وحي و عقل :
جعل احاديث و انتساب سيره و سخنان هاي دروغ بر ائمه اطهار و پيامبر اكرم، همواره يكي از حربه هاي جدي جريان هاي باطل براي مشروعيت سازي براي خود بوده است، چنانكه صبحی صالح می نویسد: «زنادقه به تنهایی (چنانكه حمّاد بن زید گفته است) چهارده هزار حدیث جعل كردند. عبدالكریم بن ابی العوجاء (مانَوی) به تنهایی، طبق اعتراف خود، چهار هزار حدیث جعل كرد. آنگاه كه در عهد مهدی عباسی خواستند او را گردن بزنند، فریاد برآورد: من در دین شما، چهار هزار حدیث اختراع كرده ام كه در آن حلال را حرام وحرام را حلال می كند.» (صبحی صالح؛علوم الحدیث و مصطلحه، ص290 و محمود ابوریّه؛أضواء علی السنّه المحمّدیه، ص144. هر دو به نقل از ايزدپناه)
كاظم مدیر شانه چی نیز می نویسد:«عدّه ای از حسّ تمایل مردم به افسانه ها و سرگذشت ایّام گذشته، سوء استفاده نمودند و قصصی را كه در میان قوم یهود شهرت داشت، با پر و بال بیشتری، در مجامع مسلمین نقل، و گروهی از صحابه خوشنام (چون ابن عباس) هم از آنها اخذ كردند و كم كم در طبقات بُعد، روی حسن اعتماد به ناقلین، جزو مرویّات تفسیری به شمار آمدند» (كاظم مدیر شانه چی؛علم الحدیث، ج1،ص100ـ 101. به نقل از ايزد پناه)
بر اساس پاره‌اي از روايات معصومان عليهم‌السلام فرموده اند: روايات ما را بر قرآن كريم عرضه كنيد؛ هر چه را كه موافق آن يافتيد، بپذيريد و آنچه را كه مخالف آن ديديد، دور بيافكنيد.
اينك به چند نمونه از اين روايات اشاره مي‌شود:
نمونه اول :
از پیامبر اكرم (ص) روايت شده كه فرمودند:
«إنّ علی كلّ حقٍّ حقیقه وعلی كلّ صوابٍ نوراً، فما وافق كتاب اللّه فخذوه وما خالف كتاب اللّه فدعوه. »
ترجمه : «برای هر حقّی حقیقتی است و برای هر صواب، نوری. بنابراین، آنچه با كتاب خدا سازگار بود، بگیرید و آنچه ناسازگار بود، رها كنید.»
(وسائل الشیعه، شیخ محمّد حرّ عاملی، ج18، ابواب صفات القاضی، ب9، ح10. به نقل از ايزدپناه)
نمونه دوم:
امام باقر عليه‌السلام فرمود: من در كتاب علي (عليه‌السلام) خواندم كه رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌واله فرمود:
«إنه سيكذب علي كما كذب علي من كان قبلي، فما جاءكم عني من حديث وافق كتاب الله فهو حديثي، و أما ما خالف كتاب الله فليس من حديثي»
ترجمه : «بر من دروغ بسته خواهد شد؛ چنان كه بر كساني كه پيش از من بودند، دروغ بستند؛ از اين رو هر حديثي از من به شما رسيد كه موافق كتاب خدا بود، آن حديث من است و هر چه مخالف كتاب خدا بود، حديث من نيست.»
(احمدي ميانجي؛ مكاتيب الرسول، ج2 ، ص 163 و مجلسي؛ بحار‌الأنوار، ج2 ، ص227. هر دو به نقل از نكونام، 1381)
نمونه سوم :
كشي از يقطيني و او از يونس بن عبد‌الرحمن آورده است كه يكي از شيعيان از او پرسيد: اي يونس چرا در نقل حديث سخت مي‌گيري و بسياري از آنچه را كه شيعيان روايت مي‌كنند، رد مي‌كني؟ چه چيزي موجب شده است كه اين احاديث را رد مي‌كني؟ او پاسخ داد: هشام بن حكم برايم نقل كرد كه از امام صادق (ع) شنيده است كه مي‌فرمود:
« لا تقبلوا علينا حديثاً الا ما وافق القرآن و السنة، أو تجدون معه شاهداً من أحاديثنا المتقدمة، فان المغيرة بن سعيد لعنه الله دس في كتب أصحاب أبي أحاديث لم يحدث بها أبي فاتقوا الله و لا تقبلوا علينا ما خالف قول ربنا تعالي و سنة نبينا محمد صلي‌الله‌عليه‌وآله فانا إذا حدثنا قلنا: قال الله عز و جل، و قال رسول الله صلي‌الله‌عليه‌وآله.»
ترجمه : «بر ما تنها حديثي را بپذيريد كه با قرآن و سنت موافق باشد يا همراه آن شاهدي از احاديث پيشين ما بيابي؛ چون مغيرة بن سعيد كه نفرين خدا بر او باد، در كتابهايِ شيعيان پدرم احاديثي را كه نفرموده بود، جاي داد؛ پس از خدا پروا كنيد و آنچه را كه با سخن پروردگارمان و سنت پيامبرمان مخالفت دارد، به ما نسبت ندهيد؛ زيرا ما هرگاه حديث نقل مي‌كنيم، مي‌گوييم: خداي عز و جل فرمود؛ رسول خدا(ص) فرمود.»
يونس افزود: به كوفه رفتم. در آنجا پاره‌اي از شيعيان امام باقر (ع) را يافتم و شيعيان امام صادق (ع) را نيز به وفور ديدم. از آنان احاديثي را شنيدم و كتاب‌هايشان را گرفتم و بعد آنها را بر امام رضا (ع) عرضه كردم. آن حضرت احاديث بسياري را انكار كرد كه از احاديث امام صادق (ع) باشد و به من فرمود:
«ان أبا الخطاب كذب علي أبي عبدالله (ع)، لعن الله أبا الخطاب و كذلك أصحاب أبي الخطاب يدسون هذه الاحاديث إلي يومنا هذا في كتاب أصحاب أبي عبدالله (ع) فلا تقبلوا علينا خلاف القرآن، فانا ان حدثنا حدثنا بموافقة القرآن و موافقة السنة، أنا عن الله و عن رسوله نحدث»
ترجمه : «ابوالخطاب بر پدرم امام صادق (ع) دروغ بست. خدا ابوالخطاب و ياران او را نفرين كند كه اين احاديث را تا امروز در كتاب‌هايِ شيعيان پدرم امام صادق (ع) جاي مي‌دهند؛ از اين رو مخالف قرآن را به ما نسبت ندهيد؛ زيرا ما اگر نقل كنيم، موافق قرآن و موافق سنت نقل مي‌كنيم و ما از خدا و رسولش نقل مي‌كنيم.» (مجلسي؛ بحار‌الأنوار، ج48 ، ص103 . به نقل از نكونام، 1381)
لازم به ذكر است كه اهل بيت (عليهم السلام) علاوه بر دعوت از پيروان براي سنجش صحت احاديث بر اساس مطابقت آن ها با وحي، خود نيز در بسياري از موارد براي رسوا ساختن جريان باطل، مغايرت مدعيات آنان با كتاب خدا را به نمايش گذارده اند. به عنوان مثال در جريان فتنه پس از رحلت رسول خدا، دختر ايشان براي اثبات حقانيت خود و ابطال اباطيل مخالف، در خطبه مشهور به فدكيه با آنان چنين احتجاج مي كند:
« هذا کتاب الله، حکما عدلا و ناطقا فصلا یقول عن نبی من انبیائه: یرثنی و یرث من آل یعقوب، و یقول: و ورث سلیمان داود. فبین عزو جل وزع من الاقساط و شرع من الفرائض و المیراث و اباح من حظ الذکران و الاناث ما ازاح به عله المبطلین و ازال التظنی و الشبهات فی الغابرین.
کلا بل سولت لکم انفسکم امرا، فصبر جمیل و الله المستعان علی ما تصفون. و هذان نبیان، و قد عملت ان النبوه لا تورث و انما یورث ما دونها. فما لی امنع ارث ابی؟ ءانزل الله فی کتابه: الا فاطمه بنت محمد؟ فدلنی فلیه اقنع به!
ترجمه : «این کتاب خداست که حاکمی عادل و گوینده ای است که فصل خصومت می کند، درباره پیامبری از پیامبران خدا می فرماید: فرزندی به من عطا فرما که از من و از آل یعقوب ارث ببرد، و می فرماید: و سلیمان از داود ارث برد.
خداوند عز و جل در قرآن تقسیماتی در ارث قرار داده و حدود واجب میراث را تعیین کرده و سهم مرد و زن از بیان فرموده است، به طوری که عذر اهل باطل را باطل کرده و جای گمانها و شبهات را درباره مردگان از بین برده است. ولی نفستان بر شما حیله کرده و باید صبر نیکو کرد، و خداوند در مقابل آنچه شما می پردازید کمک کننده است.
این دو نفر که در آیه ذکر شده اند پیامبرند، و تو می دانی که مقام نبوت ارث بردنی نیست و ارث بردن در غیر مقام نبوت است. پس برای چه از ارث پدرم محروم می شوم؟ آیا خداوند در کتابش آورده که: به جز فاطمه دختر محمد؟ به من نشان بده تا قانع شوم. »
البته مفاد حدیث، با مسلّمات عقل نيز نباید مخالف باشد. پس می توان گفت در صدور روایاتی كه در آنها به جسم بودن خدا یا به امور خلاف عقل اشاره شده، باید تردید نمود؛ زیرا پیامبر اكرم (ص) و اهل عصمت، دارای علم و اندیشه برتر و برخوردار از علم غیر اكتسابی اند وامكان ندارد گفتار و كردارشان با عقلِ سالم، ناسازگار باشد. البتّه باید توجه داشت كه گفتار انسان های بزرگ و اسوه ها، مثل شخصیّت و شاكله و كردارشان بزرگ است و به تعبیر قرآن، جز دست پاكان بر دامن آن نرسد (لایمسّه إلاّ المطهّرون) . به همین سبب، ممكن است گاهی بلندی مضمون و كوتاهی اندیشه و تعقّلْ موجب شود حدیثی «غیرمعقول» به نظر آید كه در این صورت، پژوهشگر باید جانب احتیاط را رعایت كند. (ايزد پناه)

مطابقت دين حقيقي با عقل و فطرت
همة انسان‌ها، فطرتي الهي دارند كه همواره آنها را به سوي خداوند فرا مي‌خواند. اين صدايي است كه هيچ‌گاه خاموش نمي‌شود و نوري است كه فروغ آن افول نمي‌كند: «لا تبديل لخلق الله».فطرت، همان بعد ملكوتي و روحاني انسان است كه در عالم الستْ، در محضر ربوبي بوده و او را به روشني شناخته است. عبدالله بن سنان از امام صادق(ع) پرسيد: كدام فطرت است كه آية شريف «فطرة الله التي فطر الناس عليها» از آن ياد كرده است؟ امام فرمود: «اسلام است كه وقتي خداوند از بشر بر توحيد خويش پيمان مي‌گرفت، به مؤمن و كافر فرمود: ألست بربّكم».(كافي، ج 2، ص 12. به نقل از مظاهري سيف)
ابن مسكان مي‌گويد از امام صادق(ع) پرسيدم: گواهي گرفتن كه در آية «و إذ أخذ ربّك من بني‌آدم من ذرّيـّتهم فأشهدهم علي أنفسهم ألست بربّكم قالوا بلي...» آمده آيا ديدن حقيقي بوده است؟ فرمود: «آري؛ اما مردم آن را از ياد برده‌اند؛ ولي اصل آن معرفت را از دست ندادند و به زودي به ياد خواهند آورد و اگر معرفت هم از دست مي‌رفت، هيچ كس نمي‌فهميد خالق و روزي دهنده‌اش كيست» (تفسير قمي، ج 1، ص 248.به نقل از مظاهري سيف)
فطرت لایه‌ای از وجود انسان و شأنی از هستی اوست که در محضر خدا حاضر بوده و شاهد جلال و جمال و شکوه و کمال و نور و سرور و علم و قدرت و لطف و رحمت و سایر کمالات اسمائی و جلوه‌های صفات عالی الاهی است. از این جهت گرایش‌هایی از جان آدمی سر برکشیده و او را به سوی سرچشمة‌ بیکران هستی و کمال هدایت می‌کند. با این سرمایة معنوی درونی و تکیه بر فطرت و دنبال کردن کشش‌ها و خواست‌های فطری می‌توان به اصل هستی و زیبایی و عشق و کمال رسید. کسی که کتاب فطرت را مطالعه کند به خدا می‌رسد و فطرت هادی درونی و دعوت رسای خداست که از درون هر انسان برخاسته، او را به مقصد حقیقی و اصل خویش فرامی‌خواند. طبیعت انسان اما همین تن مادی است که بیشتر مردم خود را با آن اشتباه می‌گیرند و فراموش می‌کنند که در حقیقت روح‌اند و هویت اصیل‌شان منوط به فطرت و بعد ملکوتی‌ وجودشان است.
اگر مردم فطرت الاهی خویش را در نظر نگیرند و مقتضیات آن را با مقتضیات طبیعت از هم باز نشناسند، از هدایت‌های فطری محروم و در تمنیات طبیعی گرفتار می‌شوند.( آیت الله شاهابادی؛ رشحات البحار، 1360- ص6. به نقل از مظاهري سيف) در این صورت فریفتة اموری خواهند شد که مطلوب حقیقی و مورد تمنای فطرت نیست. البته هدایت فطری و دعوت الاهی که نور او در وجود ماست هیچ گاه خاموش نمی‌شود؛ ولی کسانی که از پس حجاب طبیعت آن را می‌شنوند و می‌بینند، از ملاقات با حقیقت ناب محروم شده، از کژراهة تمناهای طبیعی برای تحقق خواسته‌های فطری می‌کوشند و خود فریبی معنوی از همین جا آغاز می‌شود. در این وضعیت انسان در پی خواسته‌های طبیعی می‌رود و می‌پندارد که حقیقت و معنویت را خواهد یافت، یا خواسته‌ها مادی و عادی خود را معنویت و مصداق راستین نیاز فطری خویش می‌انگارد. افتادن در دام معنويت هاي باطل نوظهور مصداقي از اينگونه اشتباهات است.
معنویت‌های نو ظهور در راستای تمنای فطری انسان هستند ولی پاسخی مسخ شده به آن می‌دهند. فطرت شیفتة عاشق شدن و دل بستن است اما معنویت‌های نوظهور نظیر اشو و کوئیلو عشقی هوسناک و شهوت آلود را پیشنهاد می‌کنند. فطرت ما تشنة مشاهدة عظمت و شکوه و جلال و تجربة هیبت و خشیت در برابر آن است اما مرلین منسون پاسخ آن را با کلیپ‌ها و موسیقی هول ناک بلک متال می‌دهد. ما شیدای پرستیدن هستیم ولی سایبابا خود را خدای پرستیدنی و خالق هستی معرفی می‌کند. (مظاهري سيف، )
در مقابل اين جريان هاي شبه معنوي باطل، عرفان حقيقي اسلامي قرار دارد. عرفاني كه در مطابقت با فطرت انساني است. خدا جويي، خداشناسي و خداپرستي امري است كه از نهاد و فطرت انسان بر مي خيزد. بنابراين راهي كه ما را به اين هدف مي رساند بر خلاف فطرت انساني نخواهد بود.
اصولاً يكي از ويژگى‏هاى دين به عنوان جريان اصيل و الاهي حق ، هدايتگري و فطرى بودن آن است و مراد از فطرى بودن دين، سازگارى و تطابق آن با فطرت انسان است، نه تحميل بر آن. از سوى ديگر، هدف اصلى و اساسى دين، هدايت همه انسان‏ها در همه اعصار و مكان‏ها و در همه زمينه‏ها مى‏باشد و اين هدف زمانى عملى و ممكن است كه زبان آن نيز داراى ويژگى‏هاى فوق (فرازمانى، فرامكانى و...) باشد. يگانه زبانى كه اين ويژگى‏ها را داراست، زبان فطرت مى‏باشد كه فرهنگ عمومى و مشترك همه انسان‏ها در همه زمان‏ها و مكان‏هاست و هر انسانى به آن آشنا و از آن بهره‏مند است.
به عبارت دیگر دين مبين اسلام، كتاب الاهى و وحى، نامه جاويد است كه براى هدايت همگان نازل شده و از نظر وسعت حوزه رهنمود، جهان‌شمول و داراى دو ويژگى است:
1. به زبانى جهانى سخن مى‏گويد تا همگان از معارف آن بهره‏مند شوند؛
2. معارف آن براى همگان مفيد و سودمند بوده، فردى از آن بى‏نياز نيست: «تبارك اللّه الذى نزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيراً» (فرقان/ 1) يا «نذيراً للبشر» (مدثر/ 36) و اين مقتضاى فطرى بودن دين است. بنابراين جهانى بودن دين اسلام و زبان آن بدين معناست كه در فهم معارف دينى، نه فرهنگ خاصى شرط است و نه چيزى مانع آن و تنها زبانى كه عامل هماهنگى جهان گسترده بشرى است، زبان فطرت است كه فرهنگ عمومى و مشترك همه انسان‏ها در همه اعصار و همه امصار است و هر انسانى به آن آشناست و هيچ فردى نمى‏تواند بهانه بيگانگى با آن را در سر بپروراند.
از ويژگى‏هاى ديگر زبان دين، آن است كه هم با عقل سروكار دارد، هم با احساس، دل و وجدان و هم با عمل و رفتار. به عبارت ديگر، زبان دين زبانى است كه با عقل، احساس، دل و وجدان، انسان را مورد خطاب قرار مى‏دهد. از اين رو فطرى بودن زبان دين با ساختار عقلايى و محاوره‏اى آن منافات ندارد. (علی تبار فیروزجانی، 1389)
به طور كلي يكي از شيوه هاي دعوت همه پيامبران ، از جمله پيامبر خاتم حضرت محمد، تحريض انسان ها بر تعقل است. شیوهٔ تحریض بر تعقل و اثبات مبدأ از راه انذار از معاد،در بسیاری از مواضع قرآن کریم از جمله سوره‌های انفطار، تکویر و قیامت قابل مشاهده است.اما از آنجا که هدف قرآن کریم ارتقاء حیات انسان به سطح حیات طیبه است،تحریض بر تعقل در سطوح و مراتب دیگر نیز به وفور در قرآن کریم مشاهده می‌شود که مبنای آنها حب نفس انسان است زیرا انسان با یک میل فطری قدرتمند،خواهان کمالات متعدد برای خویش است و لذا پس از طی مبادی راه،تعقل در سطوح فراتر او را به حیات طیبه که همان حیات توأم با تعقل و ایمان و عمل صالح و علم مفید است رهنمون می‌سازد. (نعمتی پیرعلی، 1385)
استقلال و اصالت و ماندگاري
اسلام ناب محمدي، نماد اصالت ، استقلال و ماندگاري
يكي از خصايص جريانهاي بر حق، اصالت آنان و يكي از ويژگي هاي جريان هاي باطل گرفتاري اين جريان ها در دام التقاط است. امام خميني كه براي جريان اصيل و عاري از التقاط اسلامگرايي، عنوان «اسلام ناب محمدي» را انتخاب كرده بود، در مورد آن مي فرمود:
«متأسفانه هنوز براى بسيارى از ملتهاى اسلامى مرز بين «اسلام امريكايى» و «اسلام ناب محمدى» و اسلام «پابرهنگان و محرومان»، و «اسلام مقدسنماهاى متحجر» و «سرمايه داران‌ خدانشناس» و «مرفهين بى‌درد»، كاملًا مشخص نشده است. و روشن ساختن اين حقيقت كه ممكن نيست در يك مكتب و در يك آيين دو فكر متضاد و رودررو وجود داشته باشد از واجبات سياسى بسيار مهم است.» (امام خميني، ج21، ص 121)
مسلم است كه اين گونه اصيل از اسلام، در طول تاريخ دشمنان و مخاطرات زيادي را پشت سر گذاشته و معارضان زيادي را تجربه كرده است. نمونه اي از اين معارضان، قرائت هاي التقاطي غرب گرايانه و شرق گرايانه اي بودند كه در تاريخ معاصر ايران مطرح شدند.
مقصود از التقاط با مكاتب غربي گرفتن بخشي از مكاتب فلسفي، سياسي يا اقتصادي غرب و ضميمه نمودن آن به اسلام است، مثل التقاط مكاتب ليبراليسم يا اومانيسم به بخش‌هايي از اسلام. اين نوع التقاط در ايران از سابقه‌ اي طولاني برخوردار است و ريشه‌هاي آن به قبل از مشروطه باز مي‌گردد. اولين مناديان اين نوع التقاط را مي‌توان افرادي چون «ميرزا ملكم خان ناظم الدوله» دانست. در چند دهه‌ء اخير در ايران گروه‌هايي مانند ليبرال ها طرفدار اين نوع التقاط بودند كه نخستين پرچم‌دار مبارزه عليه اين گروه را مي‌توان شهيد مطهري (ره) دانست.
سابقه‌ جريان التقاط با مكاتب شرق در پي ظهور ماركسيسم و پيدايش گروه‌هاي كمونيستي، چون حزب توده در ايران پيدا شد و در بين برخي از روشنفكران مسلمان به وجود آمد. شهيد مطهري مي گويد: طرح ماركس اين است كه براي مبارزه با مذهب در ميان توده‌ي معتقد بايد از خود مذهب عليه مذهب استفاده كرد به اين صورت كه مفاهيم مذهبي از محتواي معنوي و اصلي خود تخليه و از محتواي مادي پر شود تا توده‌ي مذهب را به صورت مكتبي مادي دريابد. پس از اين مرحله، دورافكندن پوسته‌ي ظاهري دين ساده است. (مطهري، 1378 ص 33)
در ميان رقابتي كه ميان جريان هاي التقاطي و جريان اصيل و بر حق اسلامي براي رهبري نهضت مردمي ايران شكل گرفته بود، در نهايت اين «اسلام ناب محمدي» بود كه با رهبري ، آرمان ها، و اعتقادات اصيل خود سازمان دهنده و محرك جريان مردمي انقلاب اسلامي شد و گونه هاي باطل رقيب خود را از گردونه رقابت خارج ساخت تا مصداقي ديگر بر آيه شريفه سوره اسراء باشد:
«و قل جاء الحق و زهق البطل ان البطل كان زهوقا »
ترجمه : «و به امتت بگو: رسول حق آمد و باطل را نابود كرد كه باطل خود بى آبرو و لايق محو ونابودى ابدى است »(اسراء / 81)
مقام معظم رهبري در این زمینه گفتاری شنیدنی و درس آموز دارد:‏
«انقلاب اسلامی خیلی ریشه دار است... خیلی اركان مستحكمی دارد؛ و خدای متعال هم پشتیبان ماست؛ همین طور كه من بارها از قول امام(ره) نقل كرده‌ام كه فرمودند: من از اولی كه وارد این قضیه شدیم، دیدم ـ یا احساس كردم ـ یك دست قدرتی دارد كارها را پیش می‌برد. حقیقتاً همین جور است؛ و ایشان این را به من فرمودند. انسان این دست قدرت الهی را می‌بیند. البته این دست قدرت الهی، قوم و خویشی با ما ندارد. ـ «مَن كانَ للهِ كانَ اللهُ لَه»، «إن تَنصُرُو اللهَ ینصُركُم»، «وَ لَینصُرَنَّ اللهُ مَن ینصُرُه» ـ باید در خدمت این راه باشیم؛ خالصانه؛ آنچه كه داریم بیاوریم میدان و برای این راه تقدیم كنیم... خدای متعال هم تفضل خواهد كرد؛ لطف خواهد كرد؛ امروز هم همین كار شده و خدای متعال تفضل كرده و سنگ دشمن به سوی خودش برگشته است.» (سعيد زاده، 1389)
ماندگاري اهل حق
آيه هفدهم سوره مباركه هود درباره اصالت، استقلال و ماندگاري حق مي فرمايد:
« انزل من السماء ماء فسالت اوديه بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا و مما يوقدون عليه فى النار ابتغاء حليه او متاع زبد مثله كذلك يضرب اللّه الحق و الباطل فاما الزّبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض كذلك يضرب اللّه الامثال »
ترجمه : « خداوند از آسمان آبى نازل كرد و از هر دره و رودخانه به اندازه هر يك سيلابى جريان يافت ، و سپس سيل بر روى خود كفى حمل كرد، بعضى چيرها كه براى ساختن زيور يا ابزار در آتش مى گدازند نيز كفى مانند آن دارد، خدا حق و باطل را چنين مثل مى زند، و اما كف به كنار افتاده نابود مى شود، ولى چيزى كه به مردم سود مى دهد در زمين مى ماند، خدا مثلها را چنين مى زند» (رعد /17 )
علامه طباطبايي، در الميزان، ذيل آيه مورد بحث مي نويسد:
« آيه كريمه مورد بحث از آيات برجسته قرآنى است كه درباره طبيعت حق و باطل بحث نموده ، و بدو تكون و كيفيت ظهور و آثار خاصه هر يك از آندو را خاطرنشان مى سازد و سنت خداى سبحان را كه در وصفش فرموده : (و لن تجد لسنه اللّه تحويلا) و (و لن تجد لسنه الله تبديلا) در خصوص حق و باطل بيان مى كند.» (طباطبايي، ج 11)
ماندگاري نام نيكوي ابراهيم
يكي از مصاديق ماندگاري حق، كه خداوند در قرآن كريم بر آن صحه گذاشته، ماندگاري ابراهيم است و از مصاديق ماندگاري ابراهيم ، بايد به ماندگاري نام نيكوي او در ميان كتب آسماني و تعاليم تمام اديان ابراهيمي و اقتداي يكتاپرستان جهان به او اشاره كرد.
ابراهيمي كه خداوند كه آيات سوره زخرف در مورد او مي فرمايند:
«و اذ قـال ابـراهـيـم لابـيـه و قـومـه انـنـى بـراء مما تعبدون * الا الذى فطرنى فانه سـيـهـديـن * و جـعـلهـا كـلمـه بـاقـيـه فـى عـقـبـه لعـلهـم يـرجـعـون»
ترجمه : «و بـه يـاد آر آن زمـان را كـه ابـراهـيـم بـه پـدر و قوم خود گفت : من از آنچه مى پرستيد بيزارم. به جز آن معبودى كه مرا آفريده كه به زودى هدايتم خواهد كرد.و خداى تعالى اين يكتاپرستى را در نسل او باقى گذاشت ، شايد برگردند » (زخرف / 26 تا 28)
علامه طباطبايي ضمن تفسير اين آيات مي نويسد : «معلوم مى‏شود که مراد از بقاء کلمه در ذریه فرزندان ابراهیم این است که ذریه آن جناب چنان نباشد که به کلى و حتى یک نفر موحد در آنان باقى نماند، بلکه همواره و ما دام که نسل آن جناب در روى زمین باقى است، افرادى موحد در بین آن یافت بشود و چه بسا این استجابت همان دعایى باشد که ابراهیم (ع) قبلا ذکر کرده و عرضه داشته بود:" وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ".» (طباطبايي، ج 18)
سپس علامه، احتمالات ديگري را مطرح مي كند، از جمله اينكه : «بـعـضـى ديـگـر گـفته اند: مراد اين است كه خداى تعالى امامت را كلمه باقيه اى در ذريه ابراهيم (عليه السلام ) قرار داد.» علامه توضيح اين نظر را به بحث روايي اين آيات موكول مي كند.
ماندگاري و تداوم امامت در نسل ابراهيم
در تفسير الميزان ذيل بحث روايي پيرامون آيه 28 سوره زخرف كه پيشتر به آن اشاره شد آمده است :
«در مجمع البيان در ذيل جمله (و جعلها كلمه باقيه فى عقبه ) آمده كه بعضى گفته اند: مـنـظـور از (كـلمـه باقيه در نسل آن جناب ) امامت است كه تا روز قيامت در ذريه آن جناب باقى است - نقل از امام صادق (عليه السلام ).
مؤ لف : و در اين معنا روايات ديگرى نيز هست كه در بعضى از آنها، آيه شريفه بر امامت از نسل امام حسين (عليه السلام ) تطبيق شده .
و دقـت در ايـن روايـات ايـن مـعـنـا را به دست مى دهد كه بناى آن بر اين است كه ضمير در (جـعلها) به هدايتى برگردد كه از جمله (سيهدين ) استفاده مى شود. و در سابق هم در آيه (انى جاعلك للناس اماما) گفتيم كه وظيفه امام هدايت مردم است در ملكوت و واقع اعـمـالشـان ، بـه اين معنا كه با ارشاد خود ايشان را به سوى خداى سبحان سوق دهند، و بـه درجـات قـرب بـه خـداى عـزّوجـلّ نـزديـك گـردانـنـد، و عـمـل هـر صـاحـب عـمـلى را بـه آن مـنـزلتـى كـه عـمـلش اقـتـضـاء دارد نـازل سـازنـد، البـتـه بـا در نظر داشتن اينكه حقيقت هدايت از خدا است ، و اگر به امام هم نسبت مى دهيم به تبع يا بالعرض است .
و فـعـليـت هـدايـتـى كـه از نـاحـيـه خـدا بـه سـوى خـلق نـازل شـده ، نـخـسـت شامل امام مى شود و سپس از ناحيه امام به سوى سايرين افاضه مى شـود، پـس هـدايـت امـام تـمـام ترين مراتب هدايت است ، و هدايتهاى ديگران مادون آن است . و اينكه ابراهيم (عليه السلام ) گفت : (فانه سيهدين ) و قيدى براى هدايت نياورد، خود دليـل اسـت بـر ايـنكه مراد از هدايت ، مطلق هدايت است ، هم مى تواند با عالى ترين مراتب هـدايـت كـه حـظ امـام از آن مـرتـبـه اسـت منطبق شود، و هم بر ديگر مراتب . پس مى توانيم بـگـويـيـم مـنـظـور از آن ، امـامـت اسـت ، و هـمـيـن امـامـت اسـت كـه كـلمـه اى اسـت بـاقـى در نسل ابراهيم (عليه السلام ).» (طباطبايي، ج 18)
بنابر اين مصادق ديگر ماندگاري جريان حق، ماندگاري همين امامت ماندگار در نسل ابراهيم است. امامتي كه با وجود همه تهديد ها و توطئه هاي عملي شده، تا حضرت بقيت الله به عنوان پرچم دار و نماينده و وارث جريان حق در طول تاريخ ادامه يافته است. سوره ابراهيم در مورد ماندگاري و بالندگي اين شجره طيبه و مقايسه آن با شجره هاي خبيثه باطل مي فرمايد:
«الم تر كيف ضرب الله مثلا كلمه طيبه كشجره طيبه اصلها ثابت و فرعها فى السماء*
توتى اكلها كل حين باذن ربها و يضرب الله الامثال للناس لعلهم يتذكرون*
و مثل كلمه خبيثه كشجره خبيثه اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار*
يثبت الله الذين ءامنوا بالقول الثابت فى الحيوه الدنيا و فى الاخره و يضل الله الظلمين و يفعل الله ما يشاء»
ترجمه : «مگر نديدى خدا چگونه مثالى زد و سخن نيك را به درخت پاكيره اى تشبيه كرد كه ريشه اش (در زمين ) ثابت و شاخه آن در آسمان است ؟ !
هميشه به اذن پروردگارش ميوه خود را مى دهد، خدا اين مثلها را براى مردم مى زند، شايد متذكر شوند.
و سخن بد را به درخت ناپاكى شبيه كرد كه از زمين كنده شده و قرار و ثباتى ندارد.
خدا كسانى را كه ايمان آورده اند بخاطر گفتار و اعتقاد ثابتشان ثابت قدم مى دارد، هم در زندگى دنيا و هم در جهان ديگر، و ستمگران را گمراه مى كند، و خدا هر چه بخواهد، مى كند » (ابراهيم/ 24 تا 27)
صاحب الميزان، در مقام تفسير اين آيات، معتقد است :
«آنچه كه از دقت در آيات به دست مى آيد اين است كه :مراد از (كلمه طيبه ) كه به (درخت طيب ) تشبيه شده و صفاتى چنين و چنان دارد، عبارت است از عقايد حقى كه ريشه اش در اعماق قلب و در نهاد بشر جاى دارد زيرا خداى تعالى در خلال همين آيات ، به عنوان نتيجه گيرى از مثلها مى فرمايد:(يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت فى الحيوه الدنيا و فى الاخره ....).
و مقصود از (قول ثابت ) هم ، بيان كلمه است ، البته نه هر كلمه اى كه لفظ باشد، بلكه كلمه از اين جهت كه بر اساس اعتقاد و عزم راسخ استوار بوده و صاحبش پاى آن مى ايستد، و عملا از آن منحرف نمى گردد.
و خداى تعالى نزديك به اين معنا را در آيه ديگرى ، در چند جاى از كلامش خاطر نشان ساخته است .از جمله فرموده (ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون ) و فرموده :(ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكه ان لا تخافوا و لا تحزنوا) و نيز فرموده :(اليه يصعدكم الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه ).
و اين قول كه در دو آيه اول بود، و كلمه طيب كه در آيه سوم قرار دارد، چيزى است كه خداى تعالى ثبات قدم اهل آن را در دنيا و آخرت مترتب بر آن قول دانسته ، و اثر آن مى شمرد همچنان كه مقابل آن ، چيزى است كه گمراهى ظالمان و يا شرك مشركين اثر آن چيز است ، و به اين بيان روشن مى گردد كه ، مراد از آن قول همانا كلمه توحيد، و شهادت از روى حقيقت به يكتايى معبود است .
پس قول به وحدانيت خدا، و استقامت بر آن ، قول حقى است كه داراى اصلى ثابت است ، و به همين جهت از هر تغير و زوال و بطلانى محفوظ مى ماند، و آن اصل ، خداى ، عز اسمه و يا زمينه حقايق است ، و آن اصل داراى شاخه هايى است كه بدون هيچ مانع و عايقى از آن ريشه جوانه مى زند، و آن شاخه ها عبارت است از معارف حق فرعى و اخلاق پسنديده و اعمال صالح ، كه ، مومن ، حيات طيبه خود را بوسيله آنها تامين نموده و عالم بشريت و انسانيت ، بوسيله آنها رونق و عمارت واقعى خود را مى يابد، همين معارف و اخلاق و اعمال هستند كه با سير نظام وجود كه منتهى به ظهور انسان (البته انسان مفطور بر اعتقاد حق و عمل صالح ) مى گردد سازگارى و موافقت دارند و هر چه كه غير اين معارف باشد از مبدا عالم ، جوانه نزده و با حيات طيبه انسانى و سير نظام وجود سازگار نيست .
مومنهاى كاملى كه گفتند:(ربنا الله ) و پاى آنهم ايستاده ، و مصداق مثل مذكور در آيه شدند، همانها هستند كه هميشه مردم از خيرات وجوديشان بهره مندند و از بركاتشان استفاده مى كنند.
و همچنين هر كلمه حق و هر عمل صالحى ، مثلش اين مثل است ، (اصلى ثابت و فروعى پر رشد و نما، و ثمراتى طيب و مفيد و نافع دارد).» (طباطبايي، ج12)
علامه همچنين بحث روايي اين آيات را هم مدنظر داشته و مي نويسد:
« (مرحوم كليني) در كافى به سند خود از عمرو بن حريث نقل مى كند كه گفت :از امام صادق (عليه السلام) در باره آيه شريفه (كشجره طيبه اصلها ثابت و فرعها فى السماء) سوال كردم ، فرمودند:رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) اصل آن ، و امير المومنين (عليه السلام ) فرع آن ، و امامان از ذريه او، شاخه هاى آن ، و علم امامان ميوه آن ، و شيعيان ايشان برگهاى آن است ، سپس فرمود:آيا در اين زيادى هست (كه ديگران هم از آن سهمى ببرند) مى گويد گفتم :نه به خدا قسم .فرمود:قسم به خدا هر مومنى كه متولدشود، برگى به اين درخت افزوده مى گردد، و هر مومنى كه بميرد يك برگ از آن مى افتد.
مؤ لف :اين روايت مبتنى بر اين است كه مراد از كلمه طيبه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) باشد، و حال آنكه كلمه ، در كلام خداى سبحان ، بر انسان اطلاق شده ، مانند (آيه بكلمه منه است مه المسيح عيسى بن مريم ) از اين هم كه بگذريم ، روايت از نمونه هاى تطبيقى كلى بر مصداق است ،
يعنى خاندان نبوت و پيروانشان ، يكى از مصاديق شجره طيبه هستند، دليلش هم ، اختلاف روايات در اين تطبيق است در بعضى ها دارد كه ، اصل رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )، و فرع على (عليه السلام) ، و شاخه ها امامان (عليهم السلام ) و ميوه علم ايشان ، و برگ شيعيانند، مانند همين روايتى كه نقل كرديم ، و در بعضى دارد:درخت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و فرع آن على (عليه السلام )، و شاخه اش فاطمه (عليهاالسلام )، و ثمره اش اولاد فاطمه ، و برگ آن شيعيانند، مانند روايتى كه صدوق آن را از جابر از امام باقر (عليه السلام ) نقل كرده است .و در بعضى ديگر دارد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ائمه (عليهم السلام ) اصل درخت ، و ولايت براى هر كه داخل آن شود فرع آن ميباشد، مانند روايتى كه كافى به سند خود از محمد حلبى از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده است .
و در مجمع البيان است كه ، ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام ) نقل كرده كه فرمود: اين ، يعنى جمله (كشجره خبيثه ...) مثل بنى اميه است .و در تفسير عياشى از عبد الرحمان بن سالم اشل ، ازپدرش ، از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده كه معناى ( ضرب الله مثلا كلمه طيبه كشجره طيبه ) و آيه بعدش را از آن حضرت پرسيد، در جواب فرمود:اين مثلى است كه خداوند براى اهل بيت پيغمبرش زده ، و آن ديگرى مثلى است كه براى دشمنان ايشان زده است ، كه مى فرمايد:( و مثل كلمه خبيثه كشجره خبيثه اجتثت من فوق الارض مالها من قرار).» (طباطبايي، ج 12)
ماندگاري قيام عاشورا و واقعه كربلا
عاشورا از غمگين‌ترين‌ روزهاي‌ دهر است‌. در اين‌ روز، ضديت‌ِ «حق‌ پژوهان‌« و«باطل‌ گرايان‌« به‌ اوج‌ خود رسيده‌ و صداي‌ «حق‌ خواهي‌« و «انسانيت‌«، از حلقوم‌ پرخون‌ و بريدة‌ عدالت‌ خواهان‌ به‌ گوش‌ مي‌رسد. علي‌رغم‌ ميل‌ جلادان‌ نگون‌بخت‌، سراسرعالم‌ را، پرتو نور و ايمان ‌ِ خدا محوران‌ فراگرفته‌ و ظلمت‌ سراي‌ بي‌ خدايان‌ رافتح‌ مي‌كند.
سؤالي‌ كه‌ در اين‌جا وجود دارد، اين‌ است‌ كه‌: راز ماندگاري‌ نهضت‌ عاشورا درچيست‌ و چگونه‌ شهادت‌ جمعي‌ كوچك‌ باتأثيرگذاري‌ وايجاد تحول‌ در سطح‌ جهان‌، ازقالب‌ زمان‌ خارج‌ شده‌ و حقيقت‌ پژوهان‌ جهان‌ را به‌ شگفتي‌ وتحير واداشته‌ است‌؟
در پاسخ بايد گفت حادثه عاشورا و تلاش دشمنان جبهه باطل براي خاموش كردن نور حقيقي امامت و ولايت، مصداق اين آيه شريفه از سوره مباركه توبه است كه مي فرمايد:
« يريدون ان يطفوا نور الله بافوههم و يابى الله الا ان يتم نوره و لو كره الكفرون »
ترجمه : « مى خواهند نور خدا را با دهنهاى خود خاموش كنند، و خدا نمى گذارد و دست برنمى دارد تا آنكه نور خود را به كمال و تماميت برساند، هر چند كافران كراهت داشته باشند » (توبه / 32)
برا اين اساس، به دليل تعلق تمام و كمال نهضت عاشورا به جبهه الاهي حق، در طول 14 قرني كه از اين حادثه مي گذرد، مفهوم «كل يوم عاشورا و كل ارض كربلاء» براي تمام زمان ها و زمين ها مصداق داشته و ماندگاري آن دليلي بر حقانيت اين قيام بر ضد جريان باطل است.
آيت الله جواد آملي در مقام بيان ماندگاري اين حادثه ، معتقد است:
«تلخ تر از كربلا، بدتر از كربلا، هم قبل از كربلا گذشت، هم بعد از كربلا؛ اما هيچ كدام ماندگار نبود! زير اين آسمان، عظمت حسين بن علي مال اوست؛ عظمت كربلا مال اوست. نه قبل نظير داشت، نه بعد! چون هر كس كه مظلوم شد، سيد شهدا نمي شود! بنابراين يك چيزي است بي نظير در تاريخ. روي قداست او، روي امامت او، اين كمتر از قرآن نيست. اين به عنوان يك سلحشور جنگي نيست، به عنوان يك ولي فقيه نيست، به عنوان يك رهبر آزاديخواه نيست، به عنوان حامي مظلومان نيست؛ حمايت مظلومان و رهبري و اينها، همه زير مجموعه كسي است كه همتاي قرآن كريم است. اين را اگر از عرش پايين بياوريد، ديگر حسين بن علي نيست! اين است كه وجود مبارك زينب كبري فرمود: ممكن نيست شما بتوانيد نام حسين را محو كنيد؛ به خودت زحمت نده! اين را در دربار شام گفت. شام آن روز يعني اقتدار بر پنجاه كشور. آن روز خاورميانه در اختيار شام بود. يعني بعد از فتوحات امپراطوري بزرگ ايران و امپراطوري بزرگ روم، در خاورميانه هيچ كسي نبود مگر اينكه به شام باج مي داد! الان به صورت چهل، پنجاه كشور، درآمده. تمام آن روز عربستان حجاز در اين وسط قرارداشت؛ شرق اش امپراطوري بزرگ ايران بود، غرب اش امپراطوري بزرگ روم بود، هر دو هم فتح شده و هر دو هم باج مي دادند و در اختيار حكومت مركزي بودند. اين كه حضرت امير (سلام الله عليه) براي مصر مالك مي فرستاد و براي بخش هاي وسيع ايران استاندار تعيين مي كرد؛ براي اصفهان استاندار، براي آذربايجان استاندار، همه اين منطقه وسيع خاورميانه را حكومت اسلامي گرفته بود. البته آن طرف آب يعني غرب كه كشف نشده بود، آسياي دور و خاور دور هم بود؛ چين بود، ولي در دسترس نبود. كسي اميد اينكه اقيانوس اطلس را طي كند، اين اقيانوسها را برود آنطرف، نبود! نه وسيله هوائي بود، نه كشتي هاي فضائي، بنابراين خاورميانه هر چه بود، در اختيار شام بود. و همه نماينده ها هم آنجا حضور داشتند. وجود مبارك زينب كبري (سلام الله عليها) در كمال قدرت فرمود: ممكن نيست يزيد؛ دست از اين كارت بردار. وگرنه ممكن نيست بتواني نام حسين بن علي را خاموش كني! كد كيدك واسع سعيك. قسم به خدا، لاتمحوا وحينا، ولاتميت ذكرنا» (جوادي آملي، 1387)
اعتدال
امت اسلامي، امت وسط
قرآن كريم، در سوره بقره، امت اسلامي را امت وسط معرفي كرده است:
« و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا و ما جعلنا القبلة التى كنت عليها الا لنعلم من يتبع الرسول ممن ينقلب على عقبية و ان كانت لكبيرة الا على الذين هدى اللّه و ما كان اللّه ليضيع ايمانكم ان اللّه بالناس لرؤ ف رحيم »
ترجمه : « و ما شما را اينچنين امتى وسط قرار داديم تا شاهدان بر ساير مردم باشيد و رسول بر شما شاهد باشد و ما آن قبله را كه رو بآن ميايستادى قبله نكرديم مگر براى اين كه معلوم كنيم چه كسى رسول را پيروى مى كند و چه كسى به عقب بر مى گردد هر چند كه اين آزمايش جز براى كسانيكه خدا هدايتشان كرده بسيار بزرگ است و خدا هرگز ايمان شما را بى اثر نمى گذارد كه خدا نسبت به مردم بسيار رئوف و مهربان است» (بقره /143 )
علامه طباطبايي در تبيين معناي امت وسط، مي نويسد:
« بايد دانست كه كلمه (وسط) بمعناى چيزيست كه ميانه دو طرف قرار گرفته باشد، نه جزو آنطرف باشد، نه جزو اين طرف ، و امت اسلام نسبت به مردم - يعنى اهل كتاب و مشركين - همين وضع را دارند، براى اينكه يك دسته از مردم - يعنى مشركين و وثنى ها - تنها و تنها جانب ماديت را گرفته ، جز زندگى دنيا و استكمال جنبه ماديت خود، و به كمال رساندن لذتها، و زخازف و زينت دنيا چيز ديگرى نميخواهند، نه اميد بعثى دارند، نه احتمال نشورى ميدهند و نه كمترين اعتنائى بفضائل معنوى و روحى دارند.
بعضى ديگر از مردم مانند نصارى ، تنها جانب روح را تقويت نموده ، جز به ترك دنيا و رهبانيت دعوت نمى كنند، آنها تنها دعوتشان اينستكه بشر كمالات جسمى و مادى را كه خدا در مظاهر اين نشئه مادى ظهورش داده ، ترك بگويند، تا اين ترك گفتن وسيله كاملى شود براى رسيدن به آن هدفى كه خدا انسانرا بخاطر آن آفريده .
ولى نفهميدند كه ندانسته رسيدن به آن هدف را با ابطال و درهم كوفتن راهش ابطال كرده اند، خلاصه يك دسته نتيجه را باطل كرده ، و فقط به وسيله چسبيدند، و يك دسته ديگر با كوبيدن و ابطال سبب نتيجه را هم ابطال كردند.
و اما امت اسلام ، خدا آن را امتى وسط قرار داد، يعنى براى آنان دينى قرار داد،
كه متدينين به آن دين را بسوى راه وسط و ميانه هدايت مى كند، راهى كه نه افراط آنطرف را دارد، و نه تفريط اينطرف را، بلكه راهى كه هر دو طرف را تقويت مى كند، هم جانب جسم را، و هم جانب روح را البته بطوريكه در تقويت جسم از جانب روح عقب نمانند، و در تقويت روح از جانب جسم عقب نمانند، بلكه ميانه هر دو فضيلت جمع كرده است .
(و اين روش مانند همه آنچه كه اسلام بدان دعوت نموده ، بر طبق فطرت و ناموس خلقت است ،) چون انسان داراى دو جنبه است ، يكى جسم ، و يكى روح ، نه جسم تنها است ، و نه روح تنها، و در نتيجه اگر بخواهد به سعادت زندگى برسد، به هر دو كمال ، و هر دو سعادت نيازمند است ، هم مادى و هم معنوى .» (طباطبايي، ج 1)
تشيع، مذهب ميانه روي و اعتدال
در مجادلات كلامي فرق اسلامي، مذهبي كه بيش از سايران جانب اعتدال و پرهيز از افراط و تفريط را گرفته ، مذهب حقه جعفري است. في المثل، به اعتقاد شيعه، مرتكب گناه كبیره نه مؤمن و نه كافر، بلكه فاسق است. در این مورد مرجئه معتقدند كه مؤمن است و خوارج معتقد به كفر آن هستند اما شیعه نظری بین دو نظریه را دارد.
همچنين درحاليكه اشاعره قائل به جبر كامل و معتزله مروج تفويض بودند، شيعه به پيروي از امامان معصوم خويش از بين اين دو انديشه نظريه معتدل خود را بيان كرد: «لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين» نه جبر است و نه تفويض، بلكه بين اين دو است؛ يعني همانگونه كه وجود هر موجودي در سايه وجود الهي و قدرت هر قادري بسته به قدرت خداوند است و علم هر عالمي در پرتو علم اوست. همين طور اراده و اختيار هر مختاري در پرتو اراده و اختيار خداوند متعال است.
موضع گيري شيعه نسبت به دعواي اشاعره و معتزله بر سر حادث يا قديم بودن قرآن نيز جالب توجه است. در نظر شيعه، الفاظ قرآن حادث و معاني آن قديم اند.
البته رعايت جانب اعتدال در مذهب شيعه ، محدود به اعتقادات كلامي اين فرقه نبوده و تمام شئون نظري و عملي آن را شامل مي شود. انقلاب اسلامي ايران نيز به عنوان مولود اين تفكر، با شعار «نه شرقي، نه غربي» مسير خود را آغاز كرد و همچنان به پويش آن ادامه مي دهد. به واقع، مذهب تشيع اقتداي همه جانبه به ائمه بر حقي است كه :
«المتقدم لهم مارق و المتأخر منهم زاهق واللازم لهم لاحق» (مناجات شعبانيه)
بصیرت بخشي و ایمان زايي
در فرهنگ دينى و متون معارف،از كسانى با عنوان‏«اهل البصائر»ياد شده‏است،يعنى صاحبان روشن بينى و بيدار دلى و شناخت عميق نسبت به حق و باطل،امام وحجت الهى،راه و برنامه، دوست و دشمن،مؤمن و منافق.صاحبان بصيرت،چشم‏درونشان بيناست،نه تنها چشم سر.با آگاهى،هشيارى و انتخاب گام در راه مى‏گذارند وعملكرد و موضعگيريهايشان ريشه اعتقادى و مبناى مكتبى و دينى دارد،جهادشان مكتبى‏و مبارزاتشان مرامى است،نه سودجويانه و دنياپرستانه يا نشات گرفته از تعصبات قومى وجاهلى،يا تحريك شده تبليغات فريبكارانه جناح باطل و سلطه زور.اهل بصيرت،راه‏خود را روشن و بى‏ابهام و بحق مى‏بينند و باطل بودن دشمن را يقين دارند و با تطميع وتهديد،نه خود را مى‏فروشند و نه دست از عقيده و جهاد برمى‏دارند.شمشيرها وجهادشان پشتوانه عقيدتى دارد.به فرموده على‏«ع‏»:«حملوا بصائرهم على اسيافهم‏». (محدثي،)
دعوت پيامبر اكرم، دعوتي از روي بصيرت
خداوند در سوره مباركه يوسف به پيامبر دستور مي دهد تا دعوت خود را دعوتي به سوي خدا و بر پايه بصيرت معرفي نمايد:
« قل هذه سبيلى ادعوا الى اللّه على بصيره انا و من اتبعنى و سبحان اللّه و ما انا من المشركين »
ترجمه : « بگو راه من اين است كه من و پيروانم با بصيرت كامل همه مردم را بسوى خدا مى خوانيم ، خداى يكتا منزّه است ، و من از مشركان نيستم» (يوسف / 108)
علامه طباطبايي در تفسير اين آيه معتقد است:
« (خداوند،) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را مامور نموده تا راه خود را اعلام بدارد، و آن عبارتست از دعوت به چنين توحيدى ، دعوتى كه از روى بصيرت است .
پس اينكه فرمود: (قل هذه سبيلى ) اعلام راه اوست ، و جمله (ادعوا الى اللّه على بصيره ) بيان راه اوست ، و جمله (سبحان اللّه ) جمله معترضه است كه در آن خدا را تقديس مى كند، و جمله (و ما انا من المشركين ) تاءكيد معناى دعوت به خدا و بيان اين جهت است كه اين دعوت بسوى خدا دعوتى نيست كه بهر طورى كه شد صورت گيرد بلكه دعوتى است كه بر اساس توحيد خالص ‍ صورت مى گيرد، و بهيچ وجه ، از توحيد بسوى شرك گرايش نمى كند.
و اما اينكه فرمود: (انا و من اتبعنى )، خواسته بفرمايد: بار اين دعوت تنها بدوش من نيست ، بلكه بدوش كسانى هم كه مرا پيروى كرده اند هست ، پس با اين جمله دعوت را توسعه و تعميم داده و مى فهماند با اينكه راه ، راه رسول خدا (صلى اللّه اعليه و آله و سلم ) است ، ليكن بار دعوت به آن تنها بدوش آن جناب نيست .» (طباطبايي، ج 11)
همچنين مرحوم كليني در كافى به سند خود از (سلام بن مستنير) از ابى جعفر (عليه السّلام ) روايت كرده كه در ذيل آيه (قل هذه سبيلى ادعوا الى اللّه على بصيره انا و من اتبعنى ) فرمود: مقصود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و امير المؤ منين و اوصياى بعد از آن حضرتند.
و نيز در همين كتاب به سند خود از (ابى عمرو زبيرى ) از امام صادق (عليه السّلام ) روايت كرده كه در ذيل همان آيه فرموده : مقصود على است كه اولين پيرو او در ايمان به خدا و تصديق نبوت اوست ، و از ميان امتى كه او در آن امّت و بسوى آن امّت مبعوث شده اولين كسى كه قبل از همه خلق به آنچه او از ناحيه خدا آورده ايمان آورده و هرگز به خدا شرك نورزيده ايمان خود را مشوب و آميخته با ظلم (كه همان شرك باشد) نكرده على است . (طباطبايي، ج 11)
بصيرت در صحنه عاشورا
از ويژگيهاى فكرى و عملى ياران سيد الشهدا«ع‏»در نهضت عاشورا،«بصيرت‏»وبينش بود. بينش و بصيرتي كه از سخنرانيها ، رجزها و پاسخهايشان روشن‏مي شد. ياران امام حسين، سيد الشهدا«ع‏»را امامى مى‏دانستند كه بايد ياريش كرد و جان در راهش باخت ودشمنانش را كافر دلان نفاق پيشه‏اى مى‏شناختند كه جهاد با آنان همچون جهاد با مشركان‏بود و اجر داشت.سخنان امام حسين‏«ع‏»،امام سجاد«ع‏»،حضرت ابا الفضل،على اكبر، جوانان بنى هاشم،ياران ابا عبد الله‏«ع‏»همه گوياى عمق بصيرت آنان است.امام صادق‏«ع‏»
درباره حضرت عباس،تعبير«نافذ البصيرة‏»دارد،كه گوياى عمق بينش و استوارى ايمان‏او در حمايت از سيد الشهداست:«كان عمنا العباس بن على نافذ البصيرة صلب‏الايمان...».در زيارتنامه حضرت عباس نيز است:«و انك مضيت على بصيرة من امرك‏مقتديا بالصالحين...».سخن على اكبر خطاب به امام كه‏«مگر ما بر حق نيستيم؟»مشهوراست.در جبهه مقابل،كوردلانى دنيا طلب و فريب خوردگانى بى‏انگيزه و تحريك‏شدگانى نادان بودند كه تبليغات اموى چشم بصيرتشان را بسته بود و لقمه‏هاى حرام،گوش حقيقت نيوش را از آنان گرفته بود. (محدثي،)
بصيرت در جبهه مقابله با جنگ نرم
مقام معظم رهبري ، در بسياري از بيانات سالهاي اخيرخود به بحث بصيرت پرداخته اند و ضمن اين بيانات به تبيين شاخصه هاي بصيرت ، آفات بي بصيرتي ، مخاطبان بصيرت ، اهميت و فوايد بصيرت ، الگوهاي بصيرت ، و مواقف و بزنگاه هاي مهم بصيرت پرداخته اند.
علت اين تاكيد معظم له را نيز بايد در پيچيده شدن توطئه ها و نقشه هاي دشمنان انقلاب اسلامي در سالهاي اخير و به تعبير ديگر همان موضوعي كه رهبر معظم انقلاب تحت عنوان "جنگ نرم " مطرح نموده اند ذكر كرد زيرا در جنگ نرم ، طراحي دشمن به قدري پيچيده خواهد بود كه بعضا خواص هم درتشخيص دقيق حق و باطل ، دچار گمراهي و اشتباه مي شوند و در همين مقاطع حساس است كه نياز به بصيرت خود را نشان مي دهد.
بر اساس تحقيقي كه به همين منظور انجام شده، محورهاي سخنان ايشان در مورد بصيرت را مي توان به صورت زير دسته بندي كرد:
- لزوم برخورداري علما از بصيرت و " علم به زمان"
- بي بصيرتي علما، عامل بروز مشكلات بزرگ در طول تاريخ تشيع
- بصيرت و كشف ترفندهاي دشمن
- عمق بصيرت در وجود امام
- ضرورت بصيرت در دوران ممزوج شدن حق و باطل
- فقدان تحليل سياسي، نقطه ضعف اصلي مردم در دوران حكومت امام علي(ع)
- بصيرت و دفاع از دين
- بصيرت و آگاهي، پايه شكلگيري بسيج
- بصيرت و انتخابهاي ملت
- بصيرت و شناخت برنامههاي دشمن
- بسيج و لزوم افزايش روزافزون بصيرت خود
- وجود حد اعلاي بصيرت در امام حسين(ع)
- دنباله روي امام خميني (ره) از امام حسين (ع) در بصيرت و قدرت نفس
- عظمت روحى و بصيرت حاكم بر وجود امام خمينى، عامل استقامت و ادامه مبارزه با رژيم ستمشاهى
- بصيرت، معيار تمايز خواص از عوام
- لزوم برخورداري پرچمدار هدايت اسلامي از بصيرت ديني
- قوه قضائيه و بصيرت
- بصيرت و شناخت دشمن و روشهايش
- بصيرت و امام علي (ع)
- امكان تقليد از امام علي (ع) در دو صفت بصيرت و صبر
- ارتباط مشكلات بشر با فقدان بصيرت يا صبر
- حاكميتهاي پيش از انقلاب و تأثيرشان بر بصيرت و صبر ملت
- انقلاب و دميدن بصيرت و صبر به ملت
- پرچمداري بيداري جهاني توسط ايران، عامل دشمني آمريكا با جمهوري اسلامي
- بصيرت نسل جوان، يكي از سه ركن اساسي در تضمين آينده خود و كشور
- ضعف قدرت تحليل و ضربات وارد آمده بر مسلمانان در طول تاريخ
- حج و بصيرت مسلمانان
- بصيرت، يكي از مهمترين نيازهاي نسل جوان
- عمق بخشيدن مستمر به آگاهي و بصيرت دانش آموزان، يكي از وظايف انجمنهاي اسلامي دانش آموزان
- بصيرت در قوه قضائيه و تأمين حقوق مردم
- بصيرت از اركان قوه قضائيه
- فضاي قراني در جامعه، عامل بصيرت بخشيدن به جامعه
- بصيرت و حركت جنبش دانشجويي بر اساس آن
- بصيرت، ابزار شناخت هدف و منحرف نشدن از راه
- نقش بصيرت در انتخاب رهبر
- انتخاب با بصيرت و استحكام مجلس خبرگان
- بصيرت و فضاي آرام و سالم انتخاباتي
- ايستادگي از سر بصيرت، تنها راه دستيابى يك ملت به حقوق خود
- جايگاه اهل بصيرت و استقامت در كلام امام علي(ع)
- امام حسين (ع)، مظهر بصيرت و استقامت
- روشن كردن مرزهاي خودي از دشمن، يكي از مواقف بصيرت
- نياز ملت به بصيرت به هنگام انتخابات، با مشاهده موضعگيري دشمن
- بصيرت از عوامل واكنش مناسب مردم به تبليغات هستهاي دشمن
- صبر و بصيرت در ملت، دو عامل اصلي پيروزي انقلاب
- انتخاب نماينده اصلح، نشانه بصيرت
- نقش بصيرت در تشخيص جايگاه خود و موقعيت دشمن
- هوشياري و بصيرت ملت عليرغم تلاش دشمن در تضعيف قوا
- بصيرت نسل جوان و آينده كشور
- ارتباط خطاي عامه مردم و نخبگان با بصيرت
- تفاوت دوران حكومت امام علي (ع) با پيامبر (ص) و جايگاه بصيرت در حكومت امام علي (ع)
- لزوم بصيرت براي شناخت دوست و دشمن
- وظيفه نخبگان در ايجاد بصيرت در خود و ديگران
- اهميت بصيرت براي تغيير رفتارها
- نخبگان با بصيرت و روشنگري در دوران فتنه
- برخورد همراه با بصيرت در برابر حوادث، انتظار جامعه از نخبگان
- خواص، هدف كنوني دشمن و لزوم تقويت بصيرت خواص
- اهميت داشتن بصيرت از نگاه قرآن
- حركت پيامبر بر اساس بصيرت به دستور قرآن قبل از تشكيل حكومت
- اولويت داشتن بصيرت به هنگام تشكيل حكومت از سوي پيامبر
- تأكيد بر بصيرت از سوي معظم له به دليل نقش آن در آگاهي بخشي به مردم و گمراه نشدن در فتنهها
- بصيرت به مثابه قطبنما
- امكانپذير نبودن حركت بدون بصيرت در جهان پيچيده امروز
- لزوم ارتقاء بصيرت در ابعاد مختلف همچون هدف، وسيله، شناخت دشمن، شناخت موانع راه، شناخت
راه هاى جلوگيرى از موانع و برداشتن موانع
- تعريف بصيرت
- توصيه به عموم و جوانان در ارتقاء و عمق بخشي به بصيرت خود و پيشگيري از جلوهگري "دشمن" در
قالب "دوست" و "باطل" در قالب "حق"
- بصيرت، اولين وظيفه براي پيشگيري از مشتبه شدن حق و باطل
- شناخت دشمنان خوني جمهوري اسلامي، يك معيار بصيرت
- ذوق زدگي و يا خشم دشمن از رفتار ملت، معيار ديگر بصيرت
- بصيرت، عنصر لازم براي مبارزه صحيح و قاطع
- نياز هر حركت عمومي در دنياي كنوني (و موقعيت استثنائي كشور) به داشتن بصيرت عمومي
- وجود بصيرت به مراتب بيشتر در جوانان امروز نسبت به جوانان اول انقلاب با توجه به تجربه سي ساله (محمدي،1388)
وحدت آفريني
ايمان، سرمايه اي وحدت آفرين
قرآن كريم، در سوره آل عمران، ايمان را سرمايه وحدت آفرين و آشتي بخش گروه حق معرفي مي كند و مي فرمايد:
« و اعتصموا بحبل اللّه جميعا و لا تفرقوا واذكروا نعمت اللّه عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا و كنتم على شفا حفرة من النار فانقذكم منها كذلك يبين اللّه لكم آيته لعلكم تهتدون»
ترجمه : « و همگى به وسيله حبل خدا خويشتن را حفظ كنيد و متفرق نشويد و نعمت خدا بر خويشتن را بياد آريد، بياد آريد كه با يكديگر دشمن بوديد و او بين دلهايتان الفت برقرار كرد و در نتيجه نعمت او برادر شديد. و در حالى كه بر لبه پرتگاه آتش بوديد، او شما را از آن پرتگاه نجات داد. خداى تعالى اين چنين آيات خود را برايتان بيان مى كند تا شايد راه پيدا كنيد.» (آل عمران / 103)
علامه طباطبايي، ذيل بحث روايي مرتبط با اين آيه مي نويسد:
« در الدرالمنثور است كه طبرانى از زيد بن ارقم روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: من پيشرو شمايم ، و قبل از شما از دنيا مى روم و شما بعدا بر لبه حوض بر من وارد مى شويد. پس مراقب باشيد بعد از من چگونه با ثقلين رفتار كنيد. شخصى پرسيد: يا رسول اللّه ثقلين كدامند؟ فرمود: ثقل بزرگتر كتاب خداى عزوجل است كه يك سرش به دست خدا و سر ديگرش به دست شما است ، پس بعد از من به آن تمسك جوئيد كه اگر تمسك كنيد نه از بين مى رويد و نه گمراه مى شويد و ثقل كوچكتر عترت من است .
و اين دو ثقل هرگز از يكديگر جدا نمى شوند تا در كنار حوض بر من درآيند و من اين معنا را براى آن دو از پروردگارم درخواست كرده ام ، پس مبادا از آن دو جلو بيفتيد، كه اگر چنين كنيد هلاك خواهيد شد و مبادا به آن دو چيزى تعليم بدهيد كه آن دو از شما عالم ترند.
مؤ لف قدس سره : حديث (شريف ) ثقلين از اخبار متواترى است كه شيعه و سنى در نقل و روايت آن اتفاق دارند، و ما در اول سوره گفتيم كه بعضى از علماى حديث عدد راويان آن را از ميان صحابه تا سى و پنج راوى - چه از مردان و چه از زنان - رسانده و جمعيت كثيرى از راويان و اهل حديث آن را روايت كرده اند.
روايات هفتادودو فرقه
و نيز در الدرالمنثور است كه ابن ماجه ، و ابن جرير و ابن ابى حاتم ، از انس روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: بنى اسرائيل هفتاد و يك گروه شدند و به زودى امت من به هفتاد و دو دسته متفرق خواهند شد كه همه آنان در آتشند به جز يك فرقه اصحاب پرسيدند: آن يك فرقه كدام است ؟ فرمود: جماعت است . آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: (و اعتصموا بحبل اللّه جميعا...)
مؤ لف قدس سره : اين روايت هم از احاديث مشهور است ، ولى شيعه آن را طورى ديگر روايت كرده است . همچنانكه مى بينيم در خصال ، و معانى ، و احتجاج ، و امالى و كتاب سليم بن قيس و تفسير عياشى نقل شده و اينك عبارت آن به نقل خصال از نظر خوانندگان مى گذرد.
مرحوم صدوق در خصال به سند خود از سلمان بن مهران ، از جعفر بن محمد (عليهماالسلام ) از پدران بزرگوارش ، از امير المؤ منين (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: من از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) شنيدم كه مى فرمود: امت موسى بعد از آن جناب به هفتاد و يك فرقه متفرق شدند، يك فرقه از آنها اهل نجاتند، و هفتاد فرقه در آتشند، و امت عيسى بعد از آن جناب به هفتاد و دو فرقه متفرق شدند يك فرقه از آنها اهل نجاتند و هفتاد و يك فرقه در آتشند. و امت من به زودى به هفتاد و سه فرقه متفرق مى شوند يك فرقه از آنها اهل نجاتند و هفتاد و دو فرقه در آتشند.
مؤ لف قدس سره : اين حديث موافق حديث بعدى است .
الدرالمنثور مى گويد: ابو داود و ترمذى و ابن ماجه و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) از ابى هريره روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: يهود بر هفتاد و يك فرقه متفرق شدند، و نصارا به هفتاد و دو فرقه متفرق شدند و امت من به هفتاد و سه فرقه متفرق مى شوند.
مؤ لف قدس سره : اين معنا به طرقى ديگر از معاويه و غير او نقل شده است .
آنچه در امتهاى گذشته بوده نظيرش در اين امت نيز خواهد بود
و نيز در همان كتاب است كه حاكم از عبداللّه بن عمر روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: بر سر امت من خواهد آمد آنچه بر سر بنى اسرائيل آمد، طابق النعل بالنعل ، حتى اگر در بنى اسرائيل كسى پيدا شده باشد كه در انظار مردم با مادرش زنا كرده باشد در امت من نيز مثل او پيدا خواهد شد، بنى اسرائيل به هفتاد و يك ملت متفرق شدند امت من به هفتاد و سه ملت متفرق مى شوند. كه به جز يك ملت همه در آتشند شخصى پرسيد: آن يك ملت كدام است ؟ فرمود: همان ملت و مذهبى كه من و اصحابم امروز بر آنيم .
مؤ لف قدس سره : و از جامع الاصول نوشته ابن اثير حكايت شده كه از ترمذى ، از پسر عمرو بن العاص ، از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نظير اين حديث را نقل كرده است .
و در كتاب كمال الدين ، به سند خود از غياث بن ابراهيم از امام صادق (عليه السلام ) از پدران بزرگوارش (عليهم السلام ) روايت كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: هر چه در امتهاى گذشته بوده نظيرش در اين امت نيز خواهد بود (مو به مو و طابق النعل بالنعل ).
و در تفسير قمى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) روايت شده كه فرمود: شما امت اسلام روش پيشينيان خود را (مو به مو) پيش ‍ خواهيد گرفت و در طريقه ، تفاوتى با آنها نخواهيد داشت ، وجب به وجب و ذراع به ذراع و باع به باع (ذراع فاصله بين مرفق و سر انگشتان و باع فاصله بين سر انگشتان دو دست است ، وقتى كه انسان دست هاى خود را به دو طرف چپ و راست باز كند) مى خواهد بفرمايد:
كارهاى بزرگ و كوچك و كوچكترى كه پيشينيان كرده اند شما نيز خواهيد كرد، حتى در آنان كسى پيدا شد كه با مادرش زنا كند در شما نيز پيدا خواهد شد و نمى دانم آيا شما هم گوساله مى پرستيد يا نه ؟
طرد بعضى از اصحاب پيامبر در قيامت از ناحيه خدا
مؤ لف قدس سره : اين روايت هم از روايات مشهور است ، و اهل سنت آنرا در صحاح و ساير كتب خود نقل كرده اند. و همچنين شيعه آن را در جوامع خود آورده اند.
و در صحيح بخارى و صحيح مسلم از انس روايت شده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: به زودى مردانى از همين هائى كه مصاحب من هستند، در كنار حوض بر من وارد مى شوند و همين كه نزديك مى شوند، از ناحيه خداى تعالى دستگيرشان نموده و به سرعت مى برند. من در آن حال مى گويم : اى پروردگار من ، اينها اصحاب من هستند و بطور قطع جواب گفته مى شود: مگر نمى دانى كه اينها بعد از رحلت تو چه حادثه ها پديد آوردند.
و باز در آن دو صحيح و از ابى هريره روايت آمده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: روز قيامت جمعى از اصحاب من بر من وارد مى شوند - و يا فرمود جمعى از امتم - و از ناحيه خداى تعالى طرد مى شوند، من عرضه مى دارم : پروردگارا اينها اصحاب منند. خداى عزوجل مى فرمايد: مگر اطلاع ندارى كه بعد از رحلتت چه حادثه ها پديد آوردند، اينها بطور قهقرا به عقب برگشتند و همين باعث شد كه امروز طرد شوند.
مؤ لف قدس سره : اين حديث هم از احاديث مشهور است ، و هر دو فريق يعنى شيعه و سنى آنرا در صحاح و جوامع خود از عده اى از صحابه از قبيل ابن مسعود، و انس ، و سهل بن ساعد و ابى هريره و ابى سعيد خدرى و عايشه وام سلمه ، و اسماء دختر ابى بكر و غير ايشان نقل كرده اند و شيعه هم آن را از بعضى از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) روايت كرده اند.
با در نظر داشتن زيادى و تفنن اين روايت كه مطلب را با عباراتى گوناگون اداء كرده اند، خود شاهد و مصدق نظريه اى است كه ما آن را از ظاهر آيات كريمه استفاده كرديم ، حوادثى هم كه بعد از رحلت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و حتى قبل از آن يكى پس از ديگرى رخ داد، و فتنه هايى كه بپا شد، همه مصدق اين روايت است .
و در الدرالمنثور است كه حاكم - وى حديث را صحيح دانسته - از پسر عمر روايت آورده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: كسى كه يك وجب از جماعت خارج شود، قلاده اسلام را از گردن خود باز كرده مگر آنكه دوباره به جماعت برگردد و كسى كه از دنيا برود در حالى كه در تحت رهبرى كسى كه جامعه را رهبرى كند نباشد به مرگ جاهليت مرده است (مرگ او مرگ جاهليت است ).
مؤ لف قدس سره : اين روايت هم از حيث مضمون از روايات مشهور است ، شيعه و سنى هر دو طايفه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) نقل كرده اند كه فرمود: كسى كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است .
و از كتاب جامع الاصول حكايت شده كه از ترمذى و سنن ابى داود از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) روايت كرده كه فرمود: پيوسته و دائم ، طايفه اى از امت من بر حقند.
و در مجمع البيان در ذيل آيه : (اكفرتم بعد ايمانكم ) از امير المؤ منين (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: منظور اهل بدعت و هواها و آراى باطل از اين امت است .» (طباطبايي، ج3)
در برابر ايمان كه سرمايه وحدت بخش، گروه حق است، در ميان طرفداران گروه باطل علي رغم وحدت ظاهري، چيزي جز درگيري و اختلاف وجود ندارد. آيات سوره مباركه حشر مصداقي از اين تفرقه ها را در ماجراي ائتلاف شكننده يهوديان بني نضير و منافقان مدينه بيان مي كنند:
« الم تـرالى الذيـن نـافـقـوا يـقـولون لاخـوانـهـم الذيـن كـفـروا مـن اهـل الكتاب لئن اخرجتم لنخرجن معكم و لا نطيع فيكم احدا ابدا و ان قوتلتم لننصرنكم و اللّه يشهد انهم لكاذبون (11) لئن اخرجوا لا يخرجون معهم و لئن قوتلوا لا ينصرونهم و لئن نـصـروهـم ليولن الادبار ثم لا ينصرون * لانتم اشد رهبه فى صدورهم من اللّه ذلك بـانـهـم قـوم لا يـفـقـهـون * لا يـقـتـلونكم جميعا الا فى قرى محصنة او من وراء جدر بـاسـهـم بـيـنـهـم شـديـد تـحـسـبهم جميعا و قلوبهم شتى ذلك بانهم قوم لا يعقلون * كـمـثـل الذيـن مـن قـبـلهـم قـريـبـا ذاقـوا وبـال امـرهـم و لهـم عـذاب اليـم *كـمـثـل الشـيـطـان اذ قـال للانـسـان اكـفر فلماكفر قال انى برى ء منك انى اخاف اللّه رب العلمين* فكان عقابتهما انهم افى النار خلادين فيها و ذلك جزوا الظلمين»
ترجمه : « آيـا بـه وضـع كسانى نفاق ورزيد ندنينديشيدى كه به برادران خود، يعنى به آنهايى كـه از اهل كتاب كافر شدند، مى گويند: اگر مسلمانان شما را از ديارتان بيرون كنند ما نيز مطمئنا با شما بيرون خواهيم شد و درباره شما احدى را ابدا اطاعت نخواهيم كرد و اگر بـا شـمـا جـنـگ كنند بطور يقين و حتما ياريتان خواهيم نمود و خدا شهادت مى دهد به اينكه ايشان دروغگويند.
و مـسـلما اگر بنى النضير از ديارشان بيرون شوند اين منافقين با آنان بيرون نخواهند رفـت و اگـر بـا ايشان بجنگند ياريشان نخواهند نمود و بر فرض هم كه ياريشان كنند در وسط كارزار فرار خواهند كرد و آن وقت خودشان هم يارى نخواهند شد .
شما مسلمانان در نظر آنان ترسناكتريد از خدا و اين بدان جهت است كه ايشان مردمى نفهمند .
ايـنـهـا دسـتـه جـمـعى با شما نمى جنگند مگر در داخل قريه هاى محكم و يا از پس ديوارها. شجاعتشان بين خودشان شديد تو آنان را متحد مى بينى ولى دلهايشان پراكنده است و اين بـدان جـهـت اسـت كـه مـردمـى بـى تـعـقـل انـد. وضـع آنـان درسـت مـثـل كـسـانـى اسـت كـه قـبـل از ايـشـان در هـمـيـن سـالهـاى نـزديـك و بـال كـار خـود را چـشـيـدنـد و عـذابـى اليـم هـم در پـى دارنـد. درسـت مـثـل شيطان كه به انسان گفت كافر شو و چون كافر شد گفت من از تو بيزارم من از خدا مى ترسم كه رب العالمين است.
در نـتـيـجـه عاقبت آن شيطان و آن انسان كافر اين شد كه هر دو براى ابد در آتشند و همين است كيفر ستمكاران» (حشر/ 11 تا 17)
عدالت گرايي
دعوت انبياء، دعوت به عدالت
خداي متعال، در سوره حديد يكي از اهداف بعثت انبياء را اقامه عدل معرفي مي كند:
« لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انـزلنـا الحـديـد فـيـه بـاءس شـديـد و مـنافع للناس وليعلم اللّه من ينصره و رسله بالغيب ان اللّه قوى عزيز»
ترجمه: « ما رسولان خود را همراه با معجزات روشـن گـسـيـل داشـتـيـم ، و بـا ايـشـان كـتـاب و مـيـزان نازل كرديم تا مردم را به عدالت خوى دهند، و آهن را كه نيروى شديد در آن است و منافع بـسـيـارى ديگر براى مردم دارد نازل كرديم ، تا با سلاحهاى آهنين از عدالت دفا كنند، و تا
خـدا مـعـلوم كـنـد چـه كـسى خدا و فرستادگان او را نديده يارى مى كند، آرى خدا خودش هم نيرومند و عزيز است» (حديد / 25)
در این آیه اجرای قسط و قیام مردم به عدالت،هدف مجموع پیامبران معرفی شده است و نظیر آن است از نظیر کلیت و عمومیت، آیه (47) سوره ی یونس آنجا که می فرماید: «و لکلّ امّة رسول فاذا جاء رسولهم قضي بینهم باقسط و هم لا یظلمون»
ترجمه: « برای هر امتی پیامبرانی است هر گاه رسل آنان آمد، میان آنان به عدل و قسط داوری می شود و آنان مورد تعدی واقع نمی شوند.»
حكومت امام علي، حكومت عدالت
امام علی (ع) دومین شخص عالم اسلام و برجسته ترین شخصیت است که نمونه ای از یک حکومت کامل بر اساس اسلام ناب را ارایه کرده است. لذا در این نوشتار، سعی نگارنده بر آن بوده است تا این منظر از اسلام از دیدگاه آن حضرت و بررسی عملکرد وی، مورد کنکاش قرار گیرد. موضع آن حضرت نسبت به ستم، به دو بخش اصلی تقسیم می شود: 1- مبارزه با ستمگری. 2- مبارزه با ستم پذیری.
مبارزه با ستمگری

این جنبه از موضع حضرت نیز خود به دو بخش تقسیم می شود: 1- التزام عملی آن حضرت به نفی ظلم. 2- مبارزه ایشان با ظلم ظالمان. اگر صفحات زندگی و حکومت آن حضرت را ورق بزنیم، می بینیم که سراسر زندگی آن حضرت، وقف مبارزه با ظلم ظالمان بوده است. لذا به جهت گستردگی دامنه این بخش، پیگیری آن را به فرصتی وا می گذاریم و به بخش دیگر که التزام عملی آن حضرت به نفی ظلم است، می پردازیم.

التزام عملی به نفی ظلم

مراد از التزام عملی، این است که آن حضرت مقید بودند هرگز از ناحیه ایشان یا کارگزارانشان، ظلمی به کسی یا به جامعه روا داشته نشود یا حقی پایمال نگردد. این بخش نیز به دو قسمت، تقسیم می گردد: 1- التزام از جنبه های انسانی. 2- التزام از جنبه های حکومتی.

التزام از جنبه های انسانی

علی (ع) به عنوان نمونه کاملی از یک انسان، دارای عواطفی بسیاری قوی و روحیات انسانی در حد اعلی بوده است; چنین است که او را جامع اضداد و مثل اعلای انسانیت، خوانده اند. برخی وی را به اقیانوسی تشبیه کرده اند که هیچ طوفانی آن را متلاطم نمی کند. الا آه یتیمان و مظلومان. در قسمتی از خطبه 224 نهج البلاغه، آمده است: «و الله لان ابیت علی حسک السعدان مسهدا و اجر فی الاغلال مصفدا احب الی من ان القی الله و رسوله یوم القیامة ظالما لبعض العباد و غاصبا لشی ء من الحطام » یعنی سوگند به خدا، اگر شب را بر روی خارهای نشکن بیابانی به صبح برسانم و با غل و زنجیر روی آن خارها و سنگها کشیده شوم، برایم دوست داشتنی تر است از اینکه در روز واپسین، خدا و پیامبرش را دیدار نمایم در حالی که به بعضی از بندگان خدا ظلم کرده باشم... و در فراز دیگری از همان خطبه، می فرماید: «و الله لو اعطیت الاقالیم السبعة بما تحت افلاکها علی ان اعصی الله فی نمله اسلبها جلب شعیرة ما فعلته » یعنی: به خدا سوگند، اگر هفت اقلیم و آنچه را که زیر آسمان آنهاست، در اختیارم گذارند و در مقابل، این توقع را داشته باشند تا خدای را به همین مقدار معصیت کنم که پوست جوی را از دهان مورچه ای به جور و بیداد بستانم، هرگز تن به چنین کاری نخواهم داد. گاهی هم در دستور العملهایی که به کارگزاران خود صادر می فرموده اند، آنها را به سمت این دیدگاه انسانی، هدایت نموده و سوق می دادند. در فرازی از «عهدنامه مالک اشتر» می خوانیم: «و اشعر قلبک الرحمة للرعیة و المحبة لهم و اللطف بهم و لا تکونن علیهم سبعا زاریا تغتنم اکلهم فانهم صنفان اما اخ لک فی الدین او نظیر لک فی الخلق » «ای مالک! جان خود را لباسی از رحمت و لطف و محبت به مردم بپوشان و هرگز در برابر آنان چون درنده ای خون آشام، مباش تا خوردن آنان را غنیمت دانی زیرا آنان دو دسته اند: اگر مسلمانند، برادران دینی تواءند و اگر مسلمان هم نیستند، انسانند و از نظر خلقت با تو یکسان » و گاه در خطبه های عمومی، همه جامعه را از عواقب وخیم بیداد و باطن شیطانی این عمل زشت، برحذر می داشته است. در خطبه 192 که معروف به «خطبه قاصعه » است در فرازی می فرمایند: «فالله الله فی عاجل البغی و آجل وخامة الظلم و سوء عاقبة الکبر فانها مصیدة ابلیس العظمی و مکیدته الکبری التی تساور قلوب الرجال مساورة السموم القاتلة...» پس خدا را خدا را بیاد آورید در بدی عاقبت بیداد که دامگاه بزرگ شیطان است و حیله عظیم او که مانند زهرهای کشنده، دلهای مردان را می کشد...» روح عدالت و ستم ستیزی چنان در وجود وی به تبلور رسیده بود که نمودهای بارز آن را حتی در وصیت نامه آن حضرت به دو فرزندش امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) می توان دید. آنجا که وصیت می نماید تا همیشه یار ستمدیدگان و دشمن ستمگران باشند: «اوصیکما بتقوی الله ... و کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا» و این عدالت متبلور در هنگام شهادت و بستر مرگ نیز عملا پرتو افشانی می کند که: «یا بنی عبد المطلب لا الفینکم تخوضون دماء المسلمین خوضا تقولون قتل امیر المؤمنین الا لا تقتلن بی الا قاتلی...» «ای پسران عبد المطلب! این گونه نباشد که پس از مرگ من میان مسلمانان افتاده و خون ریزی به راه بیاندازید به این بهانه که امیرمومنان کشته شده است و این مطلب را دستاویزی جهت آشوب و کشتار قرار دهید.آگاه باشید که شمابه تلافی قتل من، کسی جز قاتل مرا نباید بکشید...»

التزام به عدالت از جنبه های حکومتی

این بخش که بخش مهمی از زندگی حضرت را تشکیل می دهد، خود نیز به سه بخش مختلف، تقسیم می شود: 1- عدالت در سیاست. 2- عدالت در امور مالی. 3- عدالت در امور نظامی.

عدالت در سیاست: اگر بخواهیم این جنبه از مواضع آن حضرت را مورد بررسی قرار دهیم باید نوع دیدگاه ایشان نسبت به حکومت را مورد مطالعه قرار بدهیم. حضرت با این دیدگاه به حکومت می نگریسته که همان گونه که حاکم نسبت به مردم، صاحب حق می باشد، مردم هم در برابر او، صاحب حقوقی هستند. و حق، چیز یک طرفه ای نیست که همیشه به نفع کسی و به ضرر کس دیگری باشد. در خطبه 216 دیدگاههای خود را نسبت به حکومت، حق و مردم به صورت کامل بیان کرده است: «اما بعد فقد جعل الله سبحانه لی علیکم حقا بولایة امرکم و لکم علی من الحق مثل الذی لی علیکم فالحق اوسع الاشیاء فی التواصف و اضیقها فی التناضف لا یجری لاحد الا جری علیه و لا یجری علیه الا جری الله.» یعنی: خداوند به جهت سرپرستی بر شما که به من داده است، برایم حقی در گردن شما نهاده و شماهم مانند همان حق را در گردن من دارید و حق در مرحله توصیف و گفتار، میدانی وسیع دارد ولی در مرحله عمل و انصاف دادن، تنگ ترین میدانهاست; چون حق به نفع کسی جاری نمی شود الا اینکه بر ضرر وی نیز جاری خواهد شد و بر ضرر کسی جاری نمی شود الا اینکه به نفع وی نیز جاری خواهد شد. چنانکه ملاحظه کردید، هنگامی که کسی با چنین دیدگاهی به مردم نگاه کند و حق را دو طرفه بداند، هیچ گاه حاضر به ظلم و انحصارطلبی نمی شود و چنین سیاست گذاری، قطعا عادلانه خواهد بود. اصولا فلسفه سیاسی حضرت علی (ع) مبتنی بر استفاده از ابزار پاک جهت رسیدن به اهداف پاک بود و بطور کلی با بکار بردن حربه های کثیف سیاسی که خود نوعی ظلم است، مخالف بود. مثلا زمانی که در «شورای شش نفره تعیین خلیفه » به ایشان پیشنهاد خلافت شد به شرطی که به سیره شیخین عمل نماید، با کمال صراحت و قاطعیت فرمودند: «من به راءی و اجتهاد خود عمل می نمایم.» در حالی که بسیاری از کسانی که به سیاست با دید مادی و کثیف آن می نگرند، در چنین مواقعی، توسل به دروغی به ظاهر مصلحت آمیز را نه تنها جائز بلکه لازم می دانند. اما علی (ع) با چنین سیاستی، بیگانه است چه آنکه می داند: «الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم » یعنی: حکومت ممکن است با کفر هم پایدار بماند ولی با ظلم، پایدار نمی ماند. و دروغ و ناراستی هم نوعی ظلم است. و در جهت چنین فلسفه ای بود که حکومت اسلامی را پس از اقبال عمومی مردم، پذیرفت ولی با صدای بلند اعلام داشت که: من حکومت را فقط و فقط از این جهت می پذیرم تا بتوانم به این وسیله، حق مظلومی را از ظالمی بستانم. در خطبه سوم نهج البلاغه که به «خطبه شقشقیه » معروف است، آمده است: «اما و الذی فلق الحبة و برا النسمة، لو لا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله من العلماء الا یقاروا علی کظة ظالم و لا سغب مظلوم لالقیت حبلها علی غاربها و لسقیت آخرها بکاس اولها ...» که خلاصه معنایش، این است: سوگند به آن کس که دانه را شکافت و بشر را آفرید، اگر بواسطه یاری و استقبال مردم حجت بر من تمام نمی شد و اگر نبود پیمانی که خداوند از عالمان گرفته تا در برابر سیری ظالمان و گرسنگی ستمدیدگان ساکت نمانند، هرگزاین حکومت و خلافت را نمی پذیرفتم... یا در خطبه 131 نهج البلاغه در مقام دعا و نیایش با پروردگار، باز هم بر این نکته تاءکید می کنند که پذیرش حکومت از جانب ایشان، هیچ گونه انگیزه ای جز تاءمین امنیت مظلومان جامعه و در نتیجه، اجرای احکام الهی نبوده است: «اللهم انک تعلم انه لم یکن الذی کان منا فسة فی سلطان و لا التماس شی ء من فضول الحطام و لکن لنرد المعالم من دینک و تظهر الاصلاح فی بلادک فیامن المظلومون من عبادک و تقام المعطلة من حدودک...» یعنی: خداوندا! تو می دانی آنچه را که از ما در امر خلافت و حکومت صادر شده است، تنازع و درگیری بر سر قدرت و سلطنت یا بر سر مال حطام دنیوی، نبوده است بلکه مهمترین انگیزه ما این بوده است تا پرچمهای دین تو آشکار گردد و شهرهایت اصلاح گردد تا به این وسیله، بندگان مظلومت به امنیت برسند و قوانین فراموش شده ات، اجرا گردد... این مطلب را حضرت به مالک اشتر هم در هنگام فرستادنش برای «حکومت مصر» فرمودند. در فرازی از عهدنامه، آمده است: «و ان افضل قرة عین الولاة استقامة العدل فی البلاد و ظهور مودة الرعیة...» یعنی: ای مالک! هر آینه بهترین چیزی که مایه چشم روشنی والیان است، این است که عدالت در شهرها گسترش یابد و اهالی مملکت با حکمرانان اظهار مودت و دوستی نمایند... یا در خطبه 40 نهج البلاغه که در جواب شعار «لا حکم الا لله » خوارج، است; باز به این نکته اشاره شده است که حاکم باید حق ضعیف را از قوی بگیرد. «و یؤخذ به للضعیف من القوی » پس از قبول خلافت و رسیدن به قدرت هم اولین کاری که انجام دادند، گسترش عدالت در جامعه و گرفتن حق ضعیفان از ستمگران و غاصبان حقوق ملت بود و بنا را بر عزل والیان نالایق و بازگرداندن اموال عمومی از دست غارتگران و تعقیب آنان، گذاردند با این شعار که: «فان فی العدل سعة و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق...» یعنی: همانا این عدالت است که موجب گشایش و آسایش در جامعه است و هرکس که جامعه دارای عدالت بر وی تنگ آید، به یقین زندگی در حکومت بیداد بر وی تنگ تر خواهد بود. در همین روزها، کسانی از اصحاب و یاران آن حضرت از سر دلسوزی به حضورش می رسیدند و عرض می کردند: این اعمال شما از نظر سیاسی، خطا محسوب می شود، چون حکومت شما تازه پاگرفته و هنوز این قدرت و استحکام را ندارد که دست به اعمال انقلابی بزنید، خوب است کمی صبر نمائید و با این افراد کمی مماشات نموده و با آنها کاری نداشته باشید تا اینکه بعد از چندی با استحکام پایه های خلافت بتوانید سر فرصت با چنین کسانی به مقابله برخیزید. در برابر این استدلال به ظاهر منطقی، حضرت این گونه جواب دادند که: «علی کسی نیست که حتی چشم بر هم زدنی در حکومتش ستم را بپذیرد و به ستمگری اجازه حیات سیاسی بدهد.» در اینجاست که بر سر این ناصحان، بانگ می زند که: «ا تامرونی ان اطلب النصر بالجور فیمن ولیت علیه و الله لا اطور به ما سمر سمیر و ما ام نجم فی السماء نجما...» یعنی:آیا مرا فرا می خوانید تا پیروزی را به قیمت ستم بر کسانی که تحت سرپرستی من هستند، به دست آورم؟! به خدا سوگند تا هنگامی که جهان باقی است و ستاره ای در آسمان سوسو می زند، به چنین کاری دست نخواهم زد. در احکامی که به کارگزاران خود می داده اند نیز همواره بر این مطلب تاکید می کردند که باید سمت گیریهای حکومتی به جانب عدل باشد و از طریق مستقیم خارج نشود. در عهدنامه مالک اشتر می خوانیم: «و لیکن احب الامور الیک اوسطها فی الحق و اعمها فی العدل و اجمعها لرضی الرعیة ...» یعنی: ای مالک! باید همیشه به کارهائی بپردازی که در طریق حق و در جهت فراگیر شدن عدالت باشد و جهت جلب رضایت عامه مردم به کار آید... البته ممکن است این گونه تصور شود که عدالت سیاسی حضرت به این معنی است که بین طبقات مردم هیچ گونه تفاوت نمی گذاشتند ولی این، تصور صحیحی نیست بلکه عدالت آن است که هرچیز سرجای خود باشد. خود آن حضرت فرموده اند: «العدل یضع الامور مواضعها» یعنی: عدالت هر چیز را سرجای خود قرار می دهد. بنابراین، عدالت در سیاست گذاری حضرت به معنی اعطای حقوق هر قشر از جامعه فرا خور حال آن طبقه است. چنانکه به مالک فرموده: «و اعلم ان الرعیة طبقات لا یصلح بعضها الا ببعض و لا غنی ببعضها عن بعض... و کل قد سمی الله له سهمه و وضع علی حده فرضیه فی کتابه و سنه نبیه ...» یعنی: ای مالک! آگاه باش که مردم چند طبقه اند که خداوند متعال در قرآن کریم و سنت پیامبر اکرم (ص) برای هر کدام از این طبقات سهمی و حقی تعیین فرموده است... (حاتمي طبري،1378)
ارزش گرايي
راه اسلام، راه ارزش هاي حقيقي
خداوند در سوره مباركه بقره، در مقام پاسخ به ادعاي باطل اهل كتاب كه ارزش را در توجه به قبله هاي شرق و غرب مي دانند، ارزش هاي واقعي را چنين معرفي مي كند:
« ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب ولكن البر من آمن باللّه و اليوم الاخر و الملائكة و الكتاب و النبيين و آتى المال على حبه ذوى القربى و اليتامى و المساكين و ابن السبيل و السائلين و فى الرقاب و اقام الصلوة و آتى الزكوة و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرين فى الباساء و الضراء و حين الباس اولئك الذين صدقوا و اولئك هم المتقون»
ترجمه : « نيكى آن نيست كه روى خود را بطرف مشرق كنيد (كه چون مسيحى هستيد) و يا بطرف مغرب (كه چون يهودى هستيد) بلكه نيكى براى كسى است كه به خدا و روز آخرت و ملائكه و كتاب آسمانى و پيغمبران ايمان داشته باشد و مال خود را با آنكه دوستش ‍ مى دارد به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و راه ماندگان و دريوزگان و بردگان بدهد و نماز را بپا دارد و زكات بدهد و كسانيند كه به عهد خود وقتى عهدى مى بندند وفا مى كنند و از فقر و بيمارى و جنگ ، خويشتن دارند اينان هستند كه راست گفتند و همينهايند كه تقوى دارند » (بقره / 177)
عاشورا، تجلي ارزش ها
اخلاق، یکى از عناصر سه گانه دین است. «اعتقادات»، «احکام» و «اخلاق» جزو استوانه هاى اصلى اسلام مى باشد و جهت الهى بخشیدن به صفات و رفتار انسان ها از اهداف عمده بعثت انبیاست. حادثه کربلا و خلق و خویى که از حماسه سازان عاشورا به ثبت رسیده است، منبع ارزشمندى براى آموزش اخلاق و الگوگیرى در زمینه خودسازى، تربیت دینى و کرامت انسانى است که به برخى از این پندهاى اخلاقى اشاره مى کنیم:
1. آزادگى:

آزادى در مقابل بردگى، اصطلاحى حقوقى و اجتماعى است. اما «آزادگى» برتر از آزادى و نوع رهایى انسان از قید و بندهاى ذلّت آور و حقارت بار است. آزادگى آن است که انسان کرامت و شرافت خویش را بشناسد و تن به پستى و اسارت دنیا و زیر پا نهادن ارزش هاى انسانى ندهد.
در جریان بیعت گرفتن از امام به نفع یزید، پاسخ انسان ساز امام این بود که «لا وَ اللّهِ لا اُعْطِیْهِم بِیَدى اِعْطاءَ الذّلیلِ وَ لا اَقِرُّ اِقْرارَ إلْعَبیدِ»؛ «نه به خدا سوگند؛ نه دست ذلّت به آنان مى دهم و نه چون بردگان تسلیم حکومت آنان مى شوم!»
فرهنگ آزادگى در یاران امام و شهداى کربلا نیز جلوه نمایى مى کند و هر کدام به نحوى انتخاب شهادت در راه خدا را بر ذلّت پذیرى، با سرودن اشعار و بیان جمله ها اعلان کرده اند.
2. تکریم انسان:
در مکتب هاى غیر عاشورایى براى رسیدن به خواسته ها از انسان ها استفاده ابزارى مى شود؛ لکن در مکتب عاشورا و اندیشه عاشوراییان، مؤمن کرامت و ارزش دارد. انسان ها به لحاظ ایمان شان مورد احترامند، ملاک هم تقوا، ایمان و تعهد است نه رنگ، زبان، قبیله و کشور؛ از این رو امام حسین «علیه السلام» در روز عاشورا خود را بر بالین یکایک یاران شهیدش رساند و سر مبارک آنان را به دامن گرفت و بین آنان تفاوت قائل نشد. هم بر بالین على اکبر «علیه السلام» حاضر شد و هم بر بالین غلام خویش جَوْن. این گونه رفتارهاى خداپسندانه، نمونه اى از تکریم، عزّت و شخصیت دادن به یاران وفادار و پاسداران حریم دین است.
3. توکّل:

داشتن تکیه گاهى قدرتمند و استوار در شداید و حوادث، عامل ثبات قدم و نهراسیدن از دشمنان و مشکلات است. توکل، تکیه داشتن بر نیروى الهى و نصرت اوست. قرآن کریم دستور مى دهد که مؤمنان تنها به خدا تکیه کنند. امام حسین در آغاز حرکت خویش از مدینه، تنها با توکل به خدا این راه را برگزید و حتى توکلش بر یارانش هم نبود؛ از این رو از آنان نیز خواست هر که بخواهد، مى تواند برگردد. با این توکل بود که هیچ رخدادى در عزم او خلل وارد نمى کرد.
در روز عاشورا با شروع حمله دشمن، حضرت در نیایشى به درگاه خدا، این اتکال و اعتماد به پروردگار را چنین بیان کرد: «انى توکلت على اللّه ربّى و ربّکُم»؛ «بر خدایى که پروردگار من و شماست توکل مى کنم.»
این ویژگى برجسته در لحظات آخر زندگى حضرت نیز همراه او بود. هنگامى که نیزه خورد و زخمى بر زمین افتاد، در مناجات عارفانه با معشوق خویش از این توکل بر ذات قادر متعال دم مى زد: «اَسْتعینُ بِکَ ضعیفا و اتوکل علیک کافیا»
4. ایثار:
ایثار، مقدم داشتن دیگرى بر خود است؛ چه در مسائل مالى و چه در موضوع جان، این صفت یکى از خصلت هاى ارزشمند اخلاقى است که در قرآن کریم و روایات، مورد ستایش فراوان است .
در صحنه عاشورا، نخستین ایثارگر، سید الشهداء «علیه السلام» بود که حاضر شد فداى دین خدا گردد و رضاى او را بر همه چیز برگزید و از مردم نیز خواست کسانى که حاضرند خون خود را در این راه نثار کنند و با او همسفر کربلا شوند.

اصحاب آن حضرت نیز، هر کدام ایثارگرانه جان فداى امام خویش کردند. در طول حوادث کربلا، صحنه هاى زیبایى از ایثارگرى دیده مى شود.
از جمله، وقتى امام حسین «علیه السلام» به فرزندان مسلم فرمود: شهادت مسلم براى شما بس است، شما صحنه را ترک کنید، یک صدا گفتند: به خدا سوگند چنین نخواهیم کرد. جان و مال و خانواده و هستى خود را فداى تو مى کنیم و در رکابت تا شهادت مى جنگیم.
جلوه دیگرى از ایثار در کربلا ایثارگرى سعید بن عبداللّه در روز عاشوراست که هنگام اقامه نماز امام، خود را سپر تیرهایى ساخت که از سوى دشمن مى آمد. وقتى نماز امام به پایان رسید، او سیزده تیر بر بدن داشت و بر اثر همین زخم ها به زمین افتاد و شهید شد.
5. جهاد با نفس:
برتر و دشوارتر از جهاد با دشمن بیرونى، مبارزه با تمنیات درونى و کنترل هواى نفس، شهوت، دنیا دوستى و فدا کردن خواسته هاى خویش در راه «خواسته خداست.»
این خود ساختگى، زیر بناى جهاد با دشمن بیرونى است و بدون آن، این هم بى ثمر یا بى ثواب است.
در صحنه عاشورا کسانى حضور داشتند که اهل جهاد با نفس بودند و هیچ هوا و هوسى در انگیزه آنان دخیل نبود. از همین رو بر جاذبه هاى مال، مقام، شهوت، عافیت طلبى و... پیروز شدند.
از باب نمونه، عمروبن قرظه انصارى، از شهداى کربلا، در جبهه امام حسین «علیه السلام» و برادرش «على بن قرظه» در جبهه عمر سعد بود. بدون شک خودساختگى او سبب شد که هرگز محبت برادرش باعث سستى در حمایت از امام نشود و دلیرانه در صف یاران امام، تا مرز شهادت ایستادگى و مبارزه کند.

نافع بن هلال، شهیدى دیگر از عاشوراییان بود. نامزد داشت و هنوز عروسى نکرده بود. در کربلا هنگامى که مى خواست براى نبرد به میدان رود، همسرش دست به دامان او شد و گریست. این صحنه کافى بود که هر جوانى را متزلزل، و انگیزه جهاد را از او سلب کند. با آن که امام حسین «علیه السلام» نیز از او خواست که شادمانى همسرش را بر میدان رفتن ترجیح دهد، لکن او بر این محبت بشرى غلبه یافت و گفت: اى پسر پیامبر! اگر امروز تو را یارى نکنم، فردا جواب پیامبر را چه بدهم؟ آن گاه به میدان رفت و جنگید تا شهید شد.
عباس بن على «علیه السلام» روز عاشورا، وقتى تشنه لب وارد شریعه فرات شد، دست به زیر آب برد، اما با یادآورى تشنگى امام و اهل بیت، آب را بر روى آب ریخت و ننوشید و تشنه بیرون آمد.

این نمونه ها هر کدام جلوه اى از پیروزى عاشورائیان را در میدان «جهاد با نفس» نشان مى دهد. یکى علاقه به برادر و دیگرى علاقه به همسر را در پاى عشق به امام خود، ذبح مى کند، و دیگرى تشنگى خود را در مقابل عطش امام، نادیده مى گیرد ...
6. صبر و استقامت:
براى مقابله با فشارهاى درونى و بیرونى و غلبه بر مشکلات در راه رسیدن به هدف، پایدارى و استقامت لازم است. بدون صبر، در هیچ کارى نمى توان به نتیجه مطلوب رسید. براى این که مصیبت ها و دشوارى هاى راه، انسان را از پاى در نیاورد، باید صبور بود. این دعوت دین در همه مراحل است و در عاشورا نیز با این جلوه عظیم روحى رو به رو هستیم و آنچه حماسه کربلا را به اوج ماندگارى و تأثیرگذارى و فتح معنوى مى رساند، روحیه مقاومت امام حسین «علیه السلام» و یاران و همراهان او بود.
امام شهیدان، از آغاز، نیروهایى را به همراهى طلبید که مقاوم باشند. در یکى از منزلگاه هاى میان راه، فرمود: «اَیُّهَا النّاسُ فَمَنْ کانَ منکم یَصْبِرُ عَلى حدِّ السیفِ وَ طَعْن الاسِنّةِ فَلیقم مَعَنا و اِلاّ فَلْیَنْصَرِف عَنّا»؛ «اى مردم! هر کدام از شما که تحمل تیزى شمشیر و زخم و ضربت نیزه ها را دارد همراه ما بماند و الاّ باز گردد.»
سخت ترین ضربه هاى روحى و مصیبت شهادت فرزندان و یاران، بر امام حسین «علیه السلام» وارد شد، لکن در همه آن ها خود را نباخت و مقاومت و ایستادگى کرد. هنگام خروج از مکّه در خطبه اى با اشاره به حوادث آینده و پیشگویى شهادت خویش، فرمود: «نَصْبِرُ عَلى بَلائِه وَ یُوَفّینا اُجورَ الصّابِرینَ»؛ «ما، به رضاى خدا رضاییم، بر بلاى او صبر مى کنیم، او نیز پاداش صابران را به ما مى دهد.» با توجه به این که صحنه کارزار، همراه با زخم و ضربه و مرگ و درگیرى و اسارت و صدها خوف و خطر است، امام حسین «علیه السلام» شرط همراهى را صبر دانست تا یاران صبورش تا نهایت کار با او بمانند.
در میان بازماندگان شهداء عبدالله بن جعفر - همسر حضرت زینب «علیهاالسلام» - که در مدینه مانده بود، دو فرزندش در کربلا در رکاب سالار شهیدان، شهید شدند. برخى به او زخم زبان مى زدند، امّا او با ایمان و صبر والا، داغ دو جوان را تحمل مى کرد و مى گفت: آنچه شهادت این دو فرزند را بر من آسان مى سازد آن است که آن دو، در کنار برادرم و پسر عمویم حسین بن على «علیه السلام» کشته شدند، در حالى که نسبت به او از جان گذشتگى نشان دادند و در کنار او صبر و مقاومت کردند.

7. عمل به تکلیف:
امامان معصوم «علیهم السلام»، در شرایط مختلف اجتماعى مطابق تکلیف عمل مى کردند. قضیه عاشورا نیز یکى از جلوه هاى عمل به وظیفه بود. شرایط و شناخت زمینه ها اقتضاى چنین تکلیفى را داشت، لذا امام حسین «علیه السلام» فرموده است: «اَرْجُو اَنْ یَکُونَ خَیْرا ما ارادَ اللّهِ بِنا، قُتِلْنَا اَمْ ظَفَرْنا»؛ «امیدواریم آنچه خدا براى ما اراده فرموده است، خیر باشد، چه کشته شویم و چه پیروز گردیم.»
8. محبت به خدا:
محبت خداوند موجب مى شود همه گام ها در جهت رضاى دوست برداشته شود و انسان در اداى تکلیف تزلزل و ترس به خود راه ندهد و دوست داشتن مردم نیز باعث اعتناى به آنان و موجب حرکت براى رفع مشکلات آن ها مى شود.
این دو ویژگى در سالار شهیدان و یاران شهیدش درخشش خاصّى دارد. فرازهایى از مناجات وى در عصر روز عرفه در صحراى عرفات با خداى خویش، نشان دهنده محبّت او به خداوند متعال است. (احمدي، 1386)
انقلاب اسلامي ، انقلاب ارزش ها
يكي از بزرگترين بركات انقلاب اسلامي مردم ايران دگرگوني بنيادي در ارزش هاي فرهنگي يعني در معيارهاي قضاوت و ارزش گذاري مقام و شخصيت افراد و در سنجش وزن اجتماعي انسان ها در نمره دادن به فضيلت ها، كرامت ها، مقام ها و رفعت هاست. ارزش هايي مانند قناعت، ايثار، شجاعت، استقلال، آزادي، عدالت و ظلم ستيزي و نفي سلطه در پرتو انقلاب اسلامي تولدي دوباره يافتند و در مبارزه يا ضد ارزش هايي چون وابستگي، اشرافيت، و استكبار به پيروزي رسيدند.

منابع :
احمدي، محمد، « ارزش ها و پیام هاى اخلاقى و تربیتى عاشورا»، شمیم یاس، شماره 59 ، بهمن 1386
ايزدپناه، عباس، « اثبات صدور حدیث »، فصلنامه علوم حديث، شماره 4
حاتمي طبري، كاظم، « امام علی علیه السلام الگوی عدالت»، کوثر، شماره 29، مرداد 1378
جوادي آملي، عبد الله، «راز ماندگاري نهضت كربلا»، پايگاه اينترنتي راسخون، سه شنبه 3 اردیبهشت 1387
سعيد زاده، م، «راز ماندگاري در كتاب قانون»، روزنامه رسالت، شماره 7140 ، 6/9/89، صفحه 25
طباطبایی، سید محمد حسین، تفسير الميزان
علی تبار فیروزجانی، رمضان، « فطرت- نمونی زبان دین و قرآن »، آيين حكمت، شماره 3، فروردين 1389
محدثي، جواد، فرهنگ عاشورا
محمدي، حيدر، « بصيرت از منظر مقام معظم رهبري»، (بي جا: اداره كل آموزش و پژوهش معاونت سياسي 1388)
مطهري، مرتضي، علل گرايش به مادي‌گري، (تهران: انتشارات صدرا 1378)
مظاهري سيف، حميد رضا، « عوامل پيدايش معنويت‌هاي نوظهور»، ماهنامه موعود ،شماره 89
موسوي خميني، روح الله (امام خميني)، صحيفه نور
نعمتی پیرعلی، دل آرا، «شیوه های دعوت پیامبر (ص) به استناد قرآن کریم»، بینات ، شماره 52 ، زمستان 1385
نكونام، جعفر، «تحليل روايات عرضه ي حديث بر قرآن» ، صحيفه مبين ، شماره28 و 27 ، پاييز و زمستان 1381


نویسندگی در مجله اینترنتی کهلیک برای همه آزاد است، کافیست عضو شوید و دانسته هایتان را با سایرین به اشتراک بگذارید :

برای عضویت در مجله اینترنتی کهلیک کنید

دیدگاه ها(0)

دیدگاه خود را ثبت کنید: