سرگرمی داستان بلند(رمان) مجله اینترنتی کهلیک

فردا چه خواهد شد؟...قسمت هفدهم....

تنها راه تماس استفاده از ایمیل بود آنهم تحت یک کد پوششی، اینکار را بارها جان انجام داده بود و کاملا بی خطر بود. دکمه ی روی دسته ی صندلی اش را فشار داد سیستمی که درون دسته ی صندلی تعبیه شده بود بیرون آمد . رمز را وارد کرد و فقط بعد از چند ثانیه ارتباط برقرار شد. - جان تویی؟ - سلام - سلام از دختره چه خبر؟ خبر جدبدی هست؟ - داره کتاب رو می خونه ، اما خیلی آهسته و بی سروصدا اونقدر که حتی م...

رمان زندان تنهایی (قسمت دوم)

قسمت دوم: روزی که این سیستم رو خرید و نصبش کرد. اصلا برای چی این سیستم رو خریده بود ؟!!! چرا نصبش کرده بود؟ هر چی فکر کرد چیزی یادش نیومد. بعد از دوش گرفتن لباس اسپرتش رو می پوشه . یه شلوار جین مشکی با یه تیشرت سفید و یه کتانی مشکی رنگ. این لباسا چهره مجتبی رو کلا تغییر داد. خیلی تیپ اسپرت بهش میومد. سوار ماشین شد و با زدن یه دکمه سقف ماشین رو جمع کرد و از داشبرد ماشینش عینک آفتابی روبرداشت ...

رمان زندان تنهایی

سلام به همه شما خوانندگان عزیز و دوست داشتنی. داستانی که می خونید یکی از رمان های بنده به نام زندان تنهاییه. و چون حجم داستان بسیار زیاده سعی می کنم هر شب براتون پست جدید بزنم و ادامه داستان رو براتون قرار بدم. لطفا اگه از علاقه مندان ادبیات و رمان هستید این رمان رو به صورت سریالی دنبال کنید و شکیبا باشید. در ضمن یه نکته لازم به ذکره که Mojtaba_rd نام مستعار و مخفف بنده در دنیای مجازیه پس هر جا ر...

داستان شازده کوچولو (روز يازدهم) - من ساكت ماندم.

بخش يازدهم شازده كوچولو نگاه متینش به دوردست‌هاي دور راه، كشیده بود. گفت: بَر ِّه‌ات را دارم. جعبه را هم واسه بره‌ هم دارم. پوزه‌بند را هم دارم. و با دل‌ِ گرفته لبخندي زد. مدت درازي صبر كردم. حس كردم كم‌كَمَک تَنش دوباره دارد گرم مي‌شود. - عزيز كوچولوي من، وحشت كردي... - امشب وحشت خیلي بیشتري چشم به‌راهم است. دوباره از احساس واقعه‌اي جبران‌ناپذير يخ زدم. اين فکر كه ديگر هیچ وقت غش‌غش خنده‌ي...

داستان شازده کوچولو (روز دهم) - امروز بر مي‌گردم خانه‌ام...

بخش دهم شازده كوچولو شهریار كوچولو درآمد كه: - آدمها!... مي‌چپند تو قطارهاي تندرو اما نمي‌دانند دنبال چي مي‌گردند. این است كه بنا مي‌كنند دور خودشان چرخک‌زدن. و بعد گفت: - این هم كار نشد... چاهي كه به‌اش رسیده بودیم اصلاً به چاه‌هاي كویري نمي‌مانست. چاه كویري یک چاله‌ي ساده است وسط شن‌ها. این یکي به چاه‌هاي واحه‌اي مي‌مانست اما آن دوروبر واحه‌اي نبود و من فکر كردم دارم خواب مي‌بینم. گفتم: - ...

داستان شازده کوچولو (روز نهم) نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمي‌بیند.

بخش نهم شازده كوچولو روباه گفت: - این هم از آن چیزهایي است كه پاک از خاطرها رفته. این همان چیزي است كه باعث مي‌شود فلان روز با باقيِ روزها و فلان ساعت با باقيِ ساعت‌ها فرق كند. مثلاً شکارچي‌هاي ما میان خودشان رسمي دارند و آن این است كه پنجشنبه‍ها را با دخترهاي ده مي‍روند رقص. پس پنجشنبه‌ها بَرّه‌كشان من است: براي خودم گردشكنان مي‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچي‌ها وقت و بي‌وقت مي‌رقصیدند همه...

یک داستان طولانی: پارت دوم -آغاز- صفر

دوباره بهم پیوستیم بعد رفتم توی مغزش.... شک نداشتم اگر قبل از شکست، از جرقه زده بودم بیرون و به آنجا رفته بودم، مکان دنجی بود برای خلوت. بیابانی بود برای خودش. خالی از سکنه، خالی از هر فکر وصدایی، خالی از ادم ها. آن چه که بود هم شمایل سایه ای را داشت که مردد بود بین رنگ باختن و جان گرفتن. و در مرکز آن نگاه رو به زمین لیلی بود. همانند کسی که در ردیف جلوی بزرگترین سینمایی که تنها یک سالن دارد، نشست...

یک داستان طولانی: پارت اول_آغاز_ صفر

در آن لحظه یکی از هزاران مولکول نقره ای بودم که از چشمان بهمن ساطع می شد. احساس می کردم هر لحظه ممکن است که شبکیه چشمان بهمن از هم بپاشد و من و دیگر مولکول نقره، قبل از آنکه فرصت کنیم در کنار هم قرار بگیریم و آن جرقه های جلادهنده را بسازیم، روی زمین بریزیم و زیر قدم های لیلی خاک شویم. پسرک بیچاره، قلبش چنان می تپید که شک داشتم آیا این زبان بسته اصلا پیش از این تپیده؟ اصلا خونی به بطن ها و دهلیزه...

داستان شازده کوچولو (روز هشتم) اهلي كردن یعني چي؟ ایجاد علاقه كردن!

بخش هشتم شازده كوچولو شهریار كوچولو گفت: - سلام. گل گفت: - سلام. شهریار كوچولو با ادب پرسید: - آدمها كجاند؟ گل روزي روزگاري عبور كارواني را دیده بود. این بود كه گفت: - آدمها؟ گمان كنم ازشان شش هفت تایي باشد. سالها پیش دیدمشان. منتها خدا مي‌داند كجا مي‌شود پیداشان كرد. باد اینور و آنور مي‌بَرَدشان؛ نه این كه ریشه ندارند؟ بي‌ریشگي هم حسابي اسباب دردسرشان شده. شهریار كوچولو گفت: - خداحافظ. گل...

داستان شازده کوچولو (روز هفتم) زمین، سیاره‌ي هفتم شد.

بخش هفتم شازده كوچولو - شهر، رودخانه، بیابان؟ جغرافيدان گفت: از اینها هم خبري ندارم. - آخر شما جغرافي‌دانید؟ جغرافيدان گفت: - درست است ولي كاشف كه نیستم. من حتي یک نفر كاشف هم ندارم. كار جغرافيدان نیست كه دوره بیفتد برود شهرها و رودخانه‌ها و كوهها و دریاها و اقیانوسها و بیابانها را بشمرد. مقام جغرافيدان برتر از آن است كه دوره بیفتد و ول‌بگردد. اصلاً از اتاق كارش پا بیرون نمي‌گذارد بلکه كاشف...

داستان شازده کوچولو (روز ششم) اخترکِ پنجم چیز غریبي بود.

بخش ششم شازده كوچولو اخترک چهارم، اخترکِ مردِ تجارت‌پیشه بود. این بابا چنان مشغول و گرفتار بود كه با ورود شهریار كوچولو حتي سرش را هم بلند نکرد. شهریار كوچولو گفت: - سلام. آتشِ سیگارتان خاموش شده. - سه و دو مي‌كند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بیست و دو. بیست و دو و شش بیست و هشت. وقت ندارم روشنش كنم. بیست و شش و پنج سي و یک. اوف! پس جمعش مي‌كند پانصدو یک میلیون و ششصد ...

داستان شازده کوچولو (روز پنجم) این آدم بزرگ‌ها راستي راستي چه قدر عجیبند!

بخش پنجم شازده كوچولو پادشاه كه در نهایتِ شکوه و جلال ، چیني از شنل قاقمش را جمع مي‌كرد گفت: – به‌ات امر مي‌كنیم بنشیني. منتها شهریار كوچولو مانده بود حیران: آخر آن اخترک كوچکتر از آن بود كه تصورش را بشود كرد. واقعا این پادشاه به چي سلطنت مي‌كرد؟ گفت: - قربان عفو مي‌فرمایید كه ازتان سوال مي‌كنم... پادشاه با عجله گفت: - به‌ات امر مي‌كنیم از ما سوال كني. - شما قربان به چي سلطنت مي‌فرمایید؟ پا...

داستان شازده کوچولو (روز چهارم) - شهريار و کلک‌هاي معصومانه ي گل

بخش چهارم شازده كوچولو نمي‌خواست جز در اوج درخشندگي زیبائیش رو نشان بدهد...! هوه، بله عشوه‌گري تمام عیار بود! آرایشِ پُر راز و رمزش روزها و روزها طول كشید تا آن كه سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این كه با آن همه دقت و ظرافت روي آرایش و پیرایش خودش كار كرده بود خمیازه‌كشان گفت - اوه، تازه همین حالا از خواب پا شده‌ام... عذر مي‌خواهم كه موهام این جور آشفته‌ اس...