سرگرمی داستان کودکانه مجله اینترنتی کهلیک

تو استخدامی...

آگهی استخدام رنج آوردگاهی است که جوهر وجود انسانیت را از غیر خود جدا میکند.شهید آوینی بهانه ی این چندخط باشد به حساب آدم هایی که مگس افتاده به جانشان ودارد تا منتها العلیه تارهای دلشان را میلرزاند!! و زورکی میخواهد آنها را با خودشان به کلنجار درآورد تا فعل لا یمکن را در چهارده صیغه اش از پیچ و خم باب استفعال و تفعل عبور دهند،تابالاخره بر پیشانیاشان زرکوب کنند که ای نا زنین ؛توکه سبیلهایت هنوز نی...

افلاطون ....

که چرابه معلم خودبیشتر ازپدرت ادب و احترام می کنی؟ گفت:به سبب آنکه پدرم مراازآسمان به زمین آوردومعلمم به واسطه آموختن علم، اززمین به آسمانم رساند... ...

یه داستان خیلی کوتاه از انگشتان دست خلافکار

یه شب وقتی انگشتای دست آقای خلاف کار حسابی حوصلشون سر رفته بود انگشت کوچیک گفت:بیاید بریم دزدی انگشت دوم(انگشت حلقه)گفت:چی بدزدیم???? انگشت سوم(میانی)گفت:تشت طلا انگشت چهارم(اشاره)گفت:جواب خدا رو کی بده???? انگشت شصت گفت:منه کله گنده،...

مراقبت از سگ كوچولو

دوست داينا به مسافرت رفته است، داينا به او قول داد تا از سگش مراقبت كند. او خيلي هيجان زده است . او مي داند كه مراقبت از يك سگ سرگرمي جالبي است و البته مي داند كه اينكار زحمت دارد. داينا بايد هر روز به سگ كوچولو غذا بدهد، زيرا او هميشه گرسنه است. سگ قهوه اي هر روز كلي غذا مي خورد و هر روز بزرگتر و بزرگتر مي شود. داينا بايد هر روز به او يك ظرف آب بدهد. آب تازه و خنك خيلي دلچسب ...

در جستجوي دايناسور

تولد سارا بود و او يك بازي جديد كامپيوتري بنام جستجوي دايناسور را هديه گرفته است. سارا به خودش گفت: اين خيلي عالي است، اين همان چيزي است كه مي خواستم. سارا تصميم گرفت، بازي جديدش را امتحان كند.او كامپيوتر را روشن كرد و سي دي را داخل آن گذاشت و به صفحه مانيتور نگاه كرد. علامت عجيبي روي صفحه ظاهر شد. سارا روي آن علامت كليك كرد و يكدفعه اتفاق عجيبي افتاد. نورررررررر ...

ماجرای ننه پیرزن که هفت سال خونش رو جارو نزد

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود یه ننه پیرزن بود که هفت سال خونش رو جارو نکرد بعد هفت سال خونش رو جارو کرد یه سناری(سکه)جست دادش ماست گذاشتش تو طاقچه خروسه اومد نوک زد توش ننه پیرزن هم با جارو زد دمش رو کند خروسه هم برگشت با نوک زد تو چشم ننه پیرزن ننه پیرزن شاکی شد رفت پیش آقای قاضی گفت:آقای قاضی سلام،عرضی دارم گفت:بفرما گفت:دل پر دردی دارم گفت:بفرما ...

داستان کوتاه حسنی و سگش اثر مینایوشیج در 12 سالگی!

حسنی و سگش یک روز صبح زود، توی کوچه¬ای پر از دود، نمی¬دونی چه غوغایی بود. هر کسی جایی نگاه کرد، کسی صدا زد. توی اون کوچه ی پر از دود، دیگی اونجا بود. دیگ پر از آش، غذاش پلوماش! حیوونا ولو بودن، چیزی رو می¬ربودن، دمشونو می¬جنبوندن. هر کسی کاری می¬کرد، جاری می¬زد... *** آخرش معلوم شد که: اونجا آتش¬سوزی شده، فراری شدن مردم ده، یک سگ کوچولو اونجا مونده. صاحبش داد می¬زد: "کمک کنیـــــــن،...

قصه کودکانه «پلیس جنگل»

قصه های آموزنده برای کودکان اردکها هر وقت دلشون می خواست می پریدند توی آب برکه ،و آب رو کثیف و گل آلود می کردند و به حق بقیه ی حیوونا که می خواستن آب بخورن اهمیت نمی دادن. زرافه ی مغرور که به خاطر قد بلندش می تونست برگهای بالای درختارو بخوره ،بارها و بارها خونه ی پرنده هایی که روی شاخه های درختا بودند رو خراب می کرد و فرار می کرد. روباه پیر، با کلک زدن چندین بار سر حیوونای بیچاره کل...

آسانسور_عصبانی

امیرحسین یک پسرکوچولوی 5 ساله است که با پدر و مادرش در یک مجتمع مسکونی 5 طبقه زندگی می کند.آپارتمان آنها در طبقه ی پنجم است.پدرش بعضی وقت ها به خاطر کارش به سفر می رود و امیرحسین و مادرش تنها می مانند.مجتمع آنها ده واحدی است یعنی ده تا خانواده می توانند در آپارتمان های مجتمع زندگی کنند اما فقط امیرحسین و خانواده اش اینجا هستند و بقیه ی واحدها خالی است.امیرحسین دلش می خواهد بقیه واحدها هم پ...

کوچولو و گوشواره‌های گیلاسی

بابا اومد خونه و با خودش یه پاکت گیلاس آورد . مامان گیلاسارو شست و با یه ظرف خوشگل گذاشت روی میز. کوچولو به گیلاسا نگاه کرد و پرسید اینا چیه ؟ بابا گفت این گیلاسارو می گی خوب معلومه اینا هویجن. کوچولو خندید. این دفعه پرسید بابا با اینا چکار می کنن؟ بابا گفت دستشونو می گیرن می برن پارک. کوچولو گفت بابا ...بابا ... بابا ... اصلا بریم پارک؟ بابا گفت آهان حالا یادم اومد اینا گیلاسن بر می د...

چهار خرگوش کوچولو

روزي و روزگاري، در جنگلي پر از درختهاي سوزني، چهار بچه خرگوش همراه مادرشان در حفره اي شني زير ريشه هاي يك درخت زندگي مي كردند. اسمهاي آنها ، فلاپسي ، ماپسي ، دم پنبه اي و پيتر بود. يك روز صبح مامان خرگوشه گفت: عزيزان من ، حالا شما مي توانيد بيرون برويد و در مزرعه ها بگرديد ولي يادتان نرود كه وارد باغ آقاي مك نشويد. پدرتان هم در آن باغ دچار مشكل شده بود. برويد و بگرديد ولي شيطوني نكنيد. من هم...

داستان.قسمت ششم

پسرک بیچاره دیگر هرگز از آن خواب عمیق بیدار نشد.خوردن آن همه شیرینی مختلف، و سرمای هوا، و عرق تنش، دست به دست هم دادند و جان شیرینش را گرفتند.پسرک در همان قبری که خود انتخاب کرده بود، باقی ماند. مدتی بعد،وقتی مرد کشاورز خبر مرگ خدمتکارش را شنید،وحشت کرد،زیرا از این می ترسید که ممکن است او را به حضور قاضی ببرند، و هراس و دلهره اش به حدی رسید که بیهوش نقش زمین شد.زنش که در همان لحظه مشغول آب کردن م...