سرگرمی داستان کوتاه مجله اینترنتی کهلیک

داستان دنیا از دید خودم

خدا خسته از پشت لپ تاپش بلند شد،گردنشو کج کرد و در حالیکه دستاشو با زاویه ی سیصد و شص درجه باز میکرد...از سر خستگی،نعره ی کوتاهی زد و زیر لب گف آخ،چقد مهره های کمرم خشک شده... بعد دمپایی های ابریشو توک پاهاش انداخت و در حالیکه دستش به کمرش بود بی حوصله به سمت آشپزخونه و بعد یخچال رفت و از سبد میوه ها یه سیب ورداشت... پشت پنجره ی آشپزخونه واساد و در حالیکه از اون بالا به دنیا نگاه میکرد،زیر لب ...

خوشبخت ترین زن دنیا

روز خوبی بود. ماسه بازی و سرسره بازی و اسباب بازی و خنده. وسط های روز خوب بود که صدای گریه اش بلند شد. فکر کردم همین که در آغوش بگیرمش و تکرار کنم «الان خوب می شه، الان دردش آروم میشه» خوب می شود، آرام می شود. نشد. صدای گریه بلندتر شد و درد بیشتر. دویدیم سمت بیمارستان، زنی که با صورت بی آرایش و لباس های بی ربط، بچه اش را در آغوش گرفته و دارد به سمت اورژانس بیمارستان می دود، مستاصلی ترین آدم دنیاست...

بازی سرنوشت

قسمت اول چند صباحی بود که هوای رفتن در وجودش شعله می کشید اما دو دلی وتردید به او اجازه علنی کردن تصمیمش را نمی داد مدتی بعد دل را به دریا زد و تصمیم به رفتن گرفت . - الهام جان .... - .... - الهام جان ،مطمینی می خوای بری؟ اگر از تو خواهش کنم تصمیمت عوض نمیشه؟ - نه مامان ، من باید برم و جواب سوالاتم رو بگیرم به هر قیمت .... شما فقط مواظب فرشید باش .... - با مادر خداحافظی کرد ، ساکش را برداشت...

رهایی

ساعت ۱۰:۲۵ صبح توی راهرو دانشگاه مدام بالا و پایین میرفت. رنگش پریده بود، دستهایش عرق کرده بود، بدنش داغ شده بود، گوش هاش قرمز شده بودند، زانو هاش گز گز می کرد، قلبش بی محابا تند می تپید... چند روزی بود هاله دانشگاه نیامده بود خیلی نگران بود می ترسید اتفاق بدی برایش افتاده باشد. اما روش نمی شد از بقیه راجبش بپرسد  می دانست که بعداً مسخره اش می کنند.  حق هم دارند آخر مرا چه به هاله ؟ من...

حاج عباس

حرف هایم را باور نمی کنند. به خیالشان دیوانه شده ام. اما هرچه میگوییم عین واقعیت است، واقعیتی هولناک که نمی خواهند باور کنند. مرا به بیمارستان روانی فرستاد اند... در میان دیوانگان... دیوانگانی که نمیدانم، می دانند دیوانه اند یا نه... اما من که می دانم دیوانه نیستم هم کاری از دستم بر نمی آید. در اینجا اتاق کوچکی به من دادند. اتاق که نه، زندان... زندانی کوچک با دیوارهای نم کشیده و تختی که ...

جزا

پرده اول: پرده زرشکی رنگ کنار رفت. نوری به رنگ آبی ملایم سرتاسر سن را فرا گرفت... پیرمردی گوژپشت با عصایی بزرگ و سیاه رنگ به روی سن آمد. آرام آرام با قدم هایی شمرده شمرده راه می رفت تا به گوشه ی سن رسید و روی صندلی قهوه ای رنگی نشست... بعد با چهره ای مهربان به من نگاه کرد... صورتش پر از زخم و جای بخیه بود انگار کتک سنگینی خورده بود.  در چهره اش علاوه بر مهربانی، زجری پنهان بود... از گو...

مقدر

جنگل بی نام... گذرگاهی ترسناک در جنوبی ترین نقطه شهر، گذرگاهی بدون گذشته، گذرگاهی بی بازگشت و یکطرفه، گذرگاهی که همه ما رهگذران ناچار به گذر از آن هستیم. قدیمی تر ها میگویند هیچگاه خورشید در آنجا طلوع نکرده است و تاریکی سلطه دارد، عده ای میگویند خانه شیطان است و عده ای دیگر میگویند خانه خدا، اما هردو گروه معتقد اند که سرنوشت همه انسانها آنجا مقدر شده است و روزی ناگذیر به گذر از این گذرگاه اس...

بهشت زیر پای پدران است!

به نام خدا برای من شب سختی بود. از آن شب هایی که تا رسیدن صبح، جانت به لبت می رسد. دختر کوچکم مریض شده بودو حسابی تب داشت، آن هم از نوع توأم با لرزش که واقعا نمی دانستم باید چه کارش کنم. استامینوفن فایده ای نداشت، دستمال مرطوب هم که روی پیشانی اش می گذاشتم، انگار نه انگار. دست و پایش را هم که خیس می کردم، لرز می کرد و دندان های ریزش به هم می خورد. خلاصه با همه ی تجربه ی شش ساله ی مادرانه ام به...

داستان شازده کوچولو (روز اول) - آشنايي با شهريار کوچولو

بخش اول شازده كوچولو یک بار شش سالم كه بود تو كتابي به اسم قصه‌هاي واقعي- كه درباره‌ي جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشري دیدم از یک مار بوآ كه داشت حیواني را مي‌بلعید. آن تصویر یک چنین چیزي بود: تو كتاب آمده بود كه: «مارهاي بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت مي‌دهند. بي این كه بجوندش. بعد دیگر نمي‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهي را كه هضمش طول مي‌كشد مي‌گیرند مي‌خوابند». این را كه خوان...

داستان خواندنی سرگذشت یک بچه تنبل

http://zigil.ir/103_%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af%d9%86%db%8c-%d8%b3%d8%b1%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa-%db%8c%da%a9-%d8%a8%da%86%d9%87-%d8%aa%d9%86%d8%a8%d9%84.html جملات مثبت و کلمات مثبت در سرنوشت هر کودک تاثیر زیادی دارد . این در مورد بزرگسالان نیز صدق میکند . سعی کنید هیچ وقت به کسی جملات منفی نگویید و به او نگویید که تو نمیتوانی . بلکه در هر شرایطی او ر اتشو...

کوروش کبیرو شاه روم

روزی پادشاه روم‌ که خشمگین به نظر میرسید نزد کوروش کبیر امد و گفت شما برای ثروت اندوزی وثروت برای مردمانتان میجنگیدید ما برای عزت و احترام برای مردمانمان کوروش کبیر گفت اری هرکس برای نداشته هایش میجنگد ما ثروت کم داریم شما عزت...

موکب صلواتی

آن قدر برایمان افسانه گفته اند که باور فرهنگ شهادت برایمان سخت شده!! شهادت اگر افسانه بود و شهید سوپر استارش تا حالا هزاربار در پیچ و خم زمان کهنه شده بود یا لااقل یک بابایی،چه میدانم یک کارگردان و سناریو نویسی پیدا میشد و سوپراستارش را عوض میکرد!!شهادت اگر باتلاق بود و کرور کرور مردمان سرزمین را در خود میبلعید؛ امروز این جوانی که حالا درک وشعورش هزار و چهارصد-پانصد سال کاملتر شده و باز تن به در...