سرگرمی خاطره نویسی مجله اینترنتی کهلیک

تلفن یک دوست

تلفن یک دوست تقریباً یک هفته پیش یکی از دوستانم به من زنگ زد و ماجرایی را گفت که خیلی خوشحال شدم. یک مورد کاری خوب برایم پیش آمد که البته فقط برای مدتی کوتاه است. یک جای خوب بدون هیچ دردسری استخدام شدم. نمی دانید چقدر از جلسه های مصاحبه، نفرت دارم چون تا به حال هر جا برای کار رفتم و برخوردهایی که در اولین جلسه دیدم آنقدر زشت بوده که گاهی با خودم می گویم یعنی بعضی مردم خجالت نمی کشند؟! چطور ...

بهاري به رنگ خزان

ساعت رو نگاه كردم.ساعت به وقت نبودن.نبود فكر و خيال.نبود فكر و خيال عجيب تو زندگيِ اين روزام احساس ميشه.بايد برم روزنامه ايران قسمتِ نيازمنديها.به چند عدد فكر و خيال جهت خورد كردن اعصابِ اين روزهايم نيازمندم.زندگي داره بيش از حد رو يه خط صاف راه ميره. گاهي اوقات فك ميكنم اگه ساعتا نبودن هيشكي زنده نبود.آدما چجوري ميفهميدن كه كي بايد گُلاي گلدونو آب بدن،يا وقت خوردن چاي و كيك يزديشون چه وقتي از رو...

یادگذشته

دلـــــم... هواے حیا‌ط مادربزرڪَ را ڪرده جایـــــي ڪہ... شادے هاے ڪودڪانہ ام را انجا جا ڪَذاشتـــہ ام ...!!!...

آدم های پیگیر

سر نماز بودیم که گوشی یک خانمی به صدا در اومد، نه یک بار، نه دوبار، نه سه بار ...نمی دونم چند بار؟! ...اما خیلی بار حالاگذشته از یک سری حرفهای کلیشه ای مثل اینکه آخه چرا سر نماز گوشی می آرید ؟!(که خب نمیتونسته نیاره، آخه نماز جماعت ِمسجد ِ پارک بود...) و یا اینکه چرا قبل از شروع نماز سایلنتش نمی کنید گوشیتونو؟! باید بپرسم که خانم محترم "چرا به جای اینکه هربار با به صدا دراومدن زنگ گوشی (به ط...

دردِدل

دردِدل به گذشته های دور فکر می کنم. آن موقع که خیلی کم تجربه بودم. چه رویاهایی که نداشتم. چه آرزوهایی که هر روز به آن فکر نمی کردم. دنیایی که برای خودم ساخته بودم آنقدر قشنگ بود که دلم نمی خواست هرگز از آن بیرون بیایم ولی حالا... حالا در گذر سالها، میان انسانها تجربه هایی کردم که آسان می گویم اما آسان به دست نیاوردم. آدم هایی در این دنیا وجود دارند که تنها به خود می اندیشند؛ هیچ چیز و هیچ ...

دل نوشته، درد و دل با خدا : اسیر سرنوشت

اسیر سرنوشت این بار از اقیانوسی بی کران خسته تر از همیشه با تو سخن می گویم. اینجا بی ساحل ترین جای دنیاست و من اسیر قایقی هستم که تنها امیدِ نجات است! خدایا می شنوی؟ تو را می خوانم! سینه ام لبریز از حرف هایی ست که تنها محرمش تو هستی ... گذشته را نگاه کن، آن منم که در ساحل سیاه آرمیده ام، غافل از هرچیز اما آسوده. آسوده و خوشحال از بی خبری، از نادانی، از جهالت. هنوز نمی دانم چرا خواستی مر...

اولین روزهای خوابگاه

گذر عمر وچرخش روزگار به یک طرف کنکور سراری هم به یه طرف انگار کنکور همه معادلات رو به هم زده ,ولی حیف است که یک آزمون این گونه دید ما را نسبت به قضا و قدر تغییر دهد ,علی یا حی و حال به حساب همان چرخ روزگاری که میچرخد و خواست هما کسی که هرچه بخواهد میشود, قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند و ما راست اسممان در آمد برای دانشگاه هرمزگان-واحد بندر عباس. تا حالا بندر اومده بودم البته نه روز فقط یه شب کو...

مهندس نویسنده!

اگرامروز و روزهای قبلش رو به حساب بیارم و تک تک آنها را توی صفحه ی تقویم ضربه در میزدم... میشود حدود 6 ماه جدایی!! حکایت شش ماه جدایی از قلم ،شش ماه دو دوتا چهارتا کردن سر این که بالاخره دست به قلم بمانیم یا درسمان را بخوانیم و خیر سرمان مهندس شویم و به قول حاج بابا برویم پی شامورتی بازی خودمان!! البته برسرانتخاب موقعیت نویسنگی آن هم توی این دوره و زمانه دلم را از وجود جماعتی شریف و البته روشنفک...

من

برای تو مینویسم دلم برایت تنگ شده خودم را میگویم! این روزهایت چطور میگذرد من؟ به گمانم از روزگار تلخ خسته شدی گاه وقت رفتن میرسد اما گاه آنقدر خسته میشوی که خودت همه چیز را به آخر میرسانی به گمانم وقت آن باشد که رها کنی زندگانی را وآرام چون پیرزنی خم گشته پشت از سختی روزگار در تاریکی شب ناپدید شوی و خاطرات بماند به یادگار آن هم فقط برای چند وقت بعد از آن حتی فاتحه ای برایت نمیخوانند و تو ...

بیا با هم قدم بزنیم

وقتی چیزی خوب پیش مي رود، به ندرت به دنبال دليل و برهان مي گرديم، چرايي نيست. هماني بوده که مي خواستيم، هميني که پيش آمده را مي خواهيم. اما امان از روزي که درست پيش نمي رود، کاراگاه پوآرو و خانم مارپل بازي ها شروع مي شود که چه شد؟ کجا اشتباه بود؟ چه کسي اشتباه بود؟ من هم اغلب دنبال دليل مي گردم، اينکه اصلا از کجا شروع شد؟ اما بعد مي گويم مگر فرقي هم مي کند؟ من که مي دانم اما مگر درست مي شود؟ ...

لحظه دیدار

انگار همین دیروز بود 9ماه وچند روزی بود که در وجودم همدمی را یافته بودم که هر روز بیشتراز روز قبل وابسته اش میشدم وبرای دیدنش بی قرارتر... هجوم بی وقفه درد در تنم مژده دیدار را میداد.دردی که با شوق پذیرفتمش وبه استقبالش رفتم هر لحظه که میگذشت میدانستم که یک لحظه به دیدار نزدیک تر شده ام. انگار از درد کشیدنم آگاه بود،چون زمانی که متولد شد به شدت گریست...! گرچه این گریه زیباترین موسیقی بو...

دل درد هایم

آیا تا کنون به استانهای گرمسیری سفر نموده اید? آیا در فصل تابستان به این استانها سفر نموده اید? آیا درروز های تابستانی مجبور به تردد در این استانها شده اید? این سوالها را پرسیدم تا به اینجا برسم که :مردم عزیز ایران،مردم این استانها هم به ناچار مجبورند در این شرایط آب وهوایی زندگی کنند،من گرد وخاک وکمبودهای دیگر را فعلا کاری ندارم و بحثم راجع به خود گرماست خورشید عزیز بی شک از روی مهربانی گرمای...

دل درد1

آیا تا کنون به استانهای گرمسیری سفر نموده اید? آیا در فصل تابستان به این استانها سفر نموده اید? آیا درروز های تابستانی مجبور به تردد در این استانها شده اید? این سوالها را پرسیدم تا به اینجا برسم که :مردم عزیز ایران،مردم این استانها هم به ناچار مجبورند در این شرایط آب وهوایی زندگی کنند،من گرد وخاک وکمبودهای دیگر را فعلا کاری ندارم و بحثم راجع به خود گرماست خورشید عزیز بی شک از روی مهربانی گرمای...